#آیه_پارت_262

- زودتر از این ها منتظر تماست بودم!
موهام رو که از مقنعه ام بیرون زده بود رو به عقب بردم.
- نامه رو شما فرستادین؟
- آخرین آرزوی مادرت بود. روز تولد دخترش وقتی به سنی رسیده که همه چیز رو بدونه بهش برسه.
نگاهی به ساعت کردم که دوازده رو نشون می داد. لبخندی زدم.
- تولدم مبارک.
- تولدت مبارک گلم.
- عزیز؟
- جانم عزیزم!
- منم می جنگم. برای عشقم می جنگم.
عزیز سکوت کرد. می تونستم قیافه ی متعجبش رو تصور کنم. آهی کشیدم و ساعت آراسب رو لمس کردم. کاش می شد من هم بگم دوست دارم آراسب! دوست دارم. همون قدر که دوستم داری، شاید هم بیشتر.
- آره عزیز منم خواستم. منم عاشق شدم. عاشق کسی که لبخند رو به من هدیه داد. عاشق کسی که اسمش زندگیم شده!
اشک هام رو که باز سرازیر شده بود رو با پشت دست پاک کردم. صدای مهربون عزیز دل گرمی به قلبم داد.
- بجنگ عزیزم. این نفرین به وسیله تو باید بشکنه. عشق همیشه پیروز می شه.
- می شکنمش عزیز. نمیذارم عشقم از دستم بره.
با صدای آقا جون عزیز قطع کرد. لبخندی زدم و به طرف دستشویی رفتم. آبی به صورتم زدم و نگاهم رو از آینه به خودم دوختم. انگار که دوباره متولد شده باشم، احساس رهایی می کردم. نامه ی مامان آیه من رو دوباره متولد کرده بود! با دیدن علی که وارد خونه شد ناراحت نگاهش کردم. علی رو هم با خودم غمگین کرده بودم.
- علی؟
سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد. لبخند غمگینی زد.
- میای دوباره از اول شروع کنیم؟
با تعجب نگاهم کرد. می دونستم معنی حرف هامو نمی دونه، ولی چیزی نگفتم فقط لبخندی زد. همون لبخند برام کافی بود. با پیام های تبریکی که برام می اومد با شادی به اون ها چشم دوختم. اما منتظر یک پیام بودم! یک پیام تبریک از طرف اون که شادیم رو تکمیل کنه. آهی کشیدم و چشمام رو به امید این که فردا می بینمش بستم.
****
با شنیدن سر و صدایی که از بیرون می اومد به سختی چشمام رو باز کردم و روی تخت نشستم که چشمم به نامه ی مامان و عکس هاش با بابا افتاد. لبخندی زدم و عکس رو لمس کردم. ب*و*سه ای روی انگشتم زدم و روی عکس کشیدم.
- سلام مامان، سلام بابا.
موهام رو پشت سرم جمع کردم و شال به سر از اتاق بیرون رفتم تا ببینم این سر و صدا از کجا می اومد! در اتاق رو که باز کردم مهری با دیدنم از جاش بلند شد و ب*غ*لم کرد.
- تولدت مبارک خله.
خنده ای کردم و گونه اش رو ب*و*سیدم. مهری منو کنار زد و گفت:
- اَی! برو صورتت رو بشور! اَه، کثیف شدم.

@romangram_com