#آیه_پارت_261
شاید از بود و نبود من خبر نداشته باشی. ولی مطمئنم که آقا جون روم رو زمین نمیندازه. تو رو بزرگ می کنه. یکی مثل من رو که بزرگ کرد! شرط بود، من پسرش رو بهش برگردونم، اون دخترم رو بزرگ کنه. دختری که حالا بیست ساله شده. اون دختر منه! روزهای آخرمه دخترم، کاش یک فرصت دیگه داشتم که لم*س*ت کنم. اما وقتی که در پیش دارم خیلی کمه! دخترم زندگی کن، عاشقی کن، برای عشق از خیلی چیزها گذشتم. درسته عشق هم شیرینه هم درد آلود، ولی جدایی مرگه! اگه تو هم عاشقی و از عشقت اطمینان کامل داری به خاطرش بجنگ، که به خاطرت می جنگه! همون طور که پدرت جنگید. راه عشق راه سخت و دشواریه، باید بتونی در برابرش سربلند باشی. صلاح تو سه چیزه. اول توکلت به خدا باشه، دوم امیدوار باش به همه چیز امیدوار باش، و سوم قوی باش، استقامت داشته باش. اگر هم موفق نشدی حداقل خیالت راحته که به خاطر عشقت جنگیدی. ولی اگه کنار بکشی همیشه عقب می مونی!
هر زمان که از عشق چيزی فهميدی در برابرش تسليم نشو. با تمام وجود بپذيرش، نه اين كه در مقابلش بايستی! اگر تا اون زمان به حرف های من رسيدی و تونستی عشق وجودت رو پيدا كنی، اون وقت اجازه نده کسی حقت رو ازت بگیره. محكم و قوی بايست. هيچ كس جز خودت نمی تونه بهترين حامی برات باشه. اجازه نده كه روح بزرگت رو مشغول خردترين و كم ترين چيزها كنن و تو رو تبديل به عروسكی کنن كه كوک كردنت به دست اون ها باشه. بزرگ باش، بزرگ و قوی! اين قدر به دنبال ساختن خودت باش که کسی حق ساختن تو رو نداشته باشه.
هميشه آروم، با احساس و لطيف و در عين حال محكم، قوی و توانمند باش. آرزومند زندگی سالم، فكر سالم و جسم سالم برات هستم.
دوستت دارم، مادرت.
با دست های لرزون ورقه ی آخر رو روی زمین گذاشتم و عکسی که کنار نامه ها بود رو برداشتم. با دیدن عکس جیغ خفه ای کشیدم. گردنبندی که حالا توی گردن آراسب بود توی گردن زنی بود که کنار بابا ایستاده بود! انگشتم رو روی عکس کشیدم.
- مامان، من نجنگیدم! مامان، برای عشقم نجنگیدم.
باز هم هق هق گریه ام بود که سکوت خونه رو می شکست. بدون نگاه کردن به ساعت شماره ی عزیز رو گرفتم. با خوردن دو بوق صدای خواب آلود عزیز توی گوشم پیچید.
- بله!
با شنیدن صداش بغضم سر باز کرد. صدای نگران عزیز که حالا هوشیار شده بود منو به خودم آورد.
- آیه مادر تویی! چی شده دختر؟
- عزیز؟
- نصف جونم کردی! مادر چی شده؟
- چرا؟ چرا من نباید از وجود مادری با خبر باشم که آرزوی در آغوش گرفتنم رو داشته؟
جز سکوت چیز دیگه ای از اون طرف خط شنیده نشد!
- نه عزیز. این دفعه رو بی جواب نذارم، بذار حقیقت رو بدونم. بذار اون چیزی که از من پنهون کردین رو بدونم.
هق هق گریه ام به اوج رسید که صدای گریه ی عزیز رو از اون طرف خط شنیدم.
- این حق رو از من نگیر عزیز.
- دقیقاً عین خودشی!
سکوت کردم. ادامه داد:
- نه تنها اسمتون به هم شباهت داره، حتی اخلاقاتون هم عین همه. آیه مهربون بود، خندون بود، روح من و پدربزرگت بود. دختری که خواهر آقاجونت به پرورشگاه داده بود ما به خونه آوردیم. آیه از خانواده هیچ شانسی نیاورده بود. شش سال بیشتر نداشت که پدر و مادرش، یعنی خواهر پدربزرگت رو از دست داد. با اومدنش توی خونه ی ما شادی رو مهمون خونه ام کرد. هم بازی سالارم شد و یک دختر برای ما. بعد از رفتن سالار دخترم گوشه گیر شد! می دونستم دردش چیه، اما حرفی نزدم که خودش بیاد بگه. ولی ای کاش حرفی زده بودم. روز به روز آیه بزرگ تر شد و برای خودش خانمی شد. بعد از اومدن سالار همه چیز عوض شد. آقا جونت تصمیم گرفت که آیه رو بده به پسر دوستش، اما نشد! آیه ایستاد، برای عشقش. کنار آیه سالار هم ایستاد! از عشقشون دفاع کردند. اما آقا جونت سخت تر از اونی بود که اون ها فکر می کردند! بچه هام جلو چشمام پر پر شدن اما دم نزدم. گذاشتم برن، برن برای خودشون زندگی کنن. بهت همیشه می گفتم توی عشق دیوونگی نباشه اون عشق معنا نداره. اون ها هم دیوونگی کردن و معنای عشق واقعی رو چشیدن. با باردار شدن آیه شادیشون تکمیل شد. اما این شادی با مریضی آیه رنگ باخت. هیچ وقت گله نکرد! فقط آرزوش دیدن تو بود که با دیدنت رفت و ما رو تنها گذاشت!
- پس ... پس بابا چی؟
- اون هم عاشقی کرد و هیچ وقت عشقش رو تنها نذاشت. با رفتن آیه اون هم دووم نیاورد و قلبی که برای مادرت می تپید از تپیدن ایستاد!
اشک هام رو پاک کردم.
- مامان آیه ام خیلی مهربون بود که بابام این قدر دوستش داشت؟
- خیلی. همین خونه ای که توش زندگی می کنی خونه ی عشق پدر و مادرت بود.
خنده ای شادی همراه با گریه کردم.
- همیشه احساس خوبی به این خونه داشتم!
@romangram_com