#آیه_پارت_260

- نامزدم.
اون قدر سرد بود که خودم از اون کلمه لرزیدم! شهاب نزدیک شد و با لبخندی نگاهم کرد. خیره به چشماش شدم. درخشش چشمان آراسب رو نداشت! گرمای نگاه آراسب رو نداشت! برگشتم و نگاهمو به آراسب دوختم. نگاهش یخ زده بود، مثل دل من! نگاهش رو از شهاب گرفت و چیزی زیر لب زمزمه کرد و قدمی به عقب رفت. آخرین نگاه رو به چشمام دوخت و رفت. رفتنش رو دیدم، اما جلو نرفتم که جلوش رو بگیرم. آراسب سهم من نبود.
با صدای شهاب به خودم اومدم.
- تموم شد؟
- همه چی تموم شد.
- هر چی زودتر بهتر.
آروم تر گفتم:
- آره، هر چه زودتر بهتر.
نگاهم هنوز به جای خالی ماشینش بود. قلبمو با خودش برده بود.
- خودت رو برای زندگی جدید آماده کن.
نگاهش کردم یک نگاه سرد. پوزخندی زدم و پشتمو بهش کردم. در خونه رو باز کردم و وارد شدم، دیگه بوی گل های یاس برام آرامش همیشگی رو نداشت. صدای آراسب توی گوشم پیچید «مي خوام با عطر تن تو نفس بكشم.» خندیدم، خنده ای که از درد بود. وارد ساختمون که شدم، علی مشغول دیدن تلویزیون بود. با دیدنم بلند شد. لبخند تلخی زدم.
- تموم شد علی. دیگه نیست. سهم آیه از زندگی شادی نیست علی، نیست.
به زانو در اومدم و صورتم رو بین دست هام پنهون کردم و بلند زدم زیر گریه. نگاهش دیوونم کرده بود!
- لیاقت عشقت رو نداشتم آراسب، نداشتم.
با صدای در متوجه شدم که علی خارج شده. زانوهام رو ب*غ*ل گرفتم و زار زدم. برای دل خونم گریه کردم. تموم شد. همه چی تموم شد. کلاسورم رو گوشه ای پرت کردم که پاکت نامه از اون بیرون افتاد! به طرفش رفتم و باز نگاهمو به شماره ی بیست دوختم. اشک هام رو پاک کردم و درش رو باز کردم. چند عکس از اون بیرون افتاد و نامه ای که با خط زیبایی نوشته بود:
"برای دخترم آیه"
با تعجب نگاهمو به نوشته دوختم. نامه برای من بود! دستی به چشمام کشیدم تا نوشته ها رو واضح تر ببینم.
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند
جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدم
که در این هم همه ی گنبد افلاک بماند
- سلام دخترم.
دوست دارم براي توئی بنويسم كه اصلاً نمي دونم وجود خارجی خواهی داشت يا نه؟ نمي دونم چه شكلی هستی؟ نمی دونم چه اخلاقی داری؟ اصلاً از اين چيزها خوشت میاد يا نه؟ از اين كه من دارم برای تو می نويسم و می تونم تصور كنم كه تو اون موقعی كه اين نوشته رو مي خونی هم سن و سال الان من هستی. من اگر جای تو بودم بی نهايت هيجان زده می شدم. اين كه یک نفر برای یکی دیگه ای كه هيچ ذهنيتی در موردش نداره و فقط تصور سفيدی از اون توی ذهنش داره می نويسه، حتماً بايد جذاب و جالب باشه.
دوست دارم خطابت كنم، دخترم! اما نمی تونم حس و حال مادرها رو به خودم بگيرم! همين جوری كه هستم برات می نويسم تا اون زمان كه فرا رسيد، گمان نكنی من و تو اصلاً شبيه به هم نبوديم و دنياهامون صد و هشتاد درجه با هم متفاوت بوده. ولي جالبه اگر تو آدمی باشی با روحياتی كاملاً مخالف روحيات من كم حرف، آروم، خشک و با درجه ي هيجان و عاطفه ی اندک! يعنی می شه؟ بعيد می دونم!
نمی دونم وقتی اين نوشته رو می خوانی در چه شرايطی هستی؟ در اتاق خودتی يا شايد دانشگاه باشی. نمي دونم حال و روز خوب و خوشی داری و شاد هستی يا نه؟ احتمالاً با من يا بقیه ی اعضای خانواده يا حتی دوستات يک دعوای حسابی راه انداختی و الان عصبانی هستی! شايد امروز به يک مهمونی رفته باشيم، يا مهمون داشته باشيم! شايد رفتيم يک گردش دسته جمعی! يا دعوت شدیم برای يک مراسم شادی و يا خدای نكرده غم! نمی دونم! اگه ناراحتی حتماً به من بگو ناراحتیت از چیه؟ بالاخره من مادرت هستم! مطمئن باش می تونم با تو همدردی كنم. هر چی باشه من هم در حال گذروندن روزهای عجيب و غريب دوران جوونی هستم. خيال نكنی اين اتفاق ها مختص تو تنهاست، نه! من هم به اندازه ی كافی هم چشيده ام و هم كشيده ام و احتمالاً هنوز هم بايد بچشم و بكشم! ناراحتیت رو توی دلت پنهون نكن. هميشه حرف زدن با كسی كه حرفت رو می فهمه، آدم رو سبک می كنه.
با اين كه دوست دارم خيلي حرف ها بزنم اما اون هايی رو برات می نويسم كه تا امروز تجربشون كردم، حس شون كردم و برام تبديل به يک باور عميق شدن. اميدوارم بخش بزرگی از حرف هايی كه می زنم رو خودت درک كرده باشی.
تازه خبر بازگشت آقاجون به گوشم رسیده بود! دوست دوران بچگیم، دوست صمیمیم، دیدمش. باورم نمی شد خودش باشه! ولی خودش بود. با صورت مردونه و جذابش. ولی اون محروم بود، محروم بود از دیدنم و من از دیدنش. رسم بود دخترم. حکومت آقاجون توی اون خونه رسم بود. حکم فرما اون بود! گ*ن*ا*هی کردم اون هم عاشقی، دست من نبود. عاشقی جا و مکان حالیش نیست. شب و روزم شده بود اون، بودن اون دنیام شده بود! اما یک پرورشگاهی حتی نباید به این چیزها فکر کنه! اما من کرده بودم. کاخی از آرزوهای برآورده نشدنی برای خودم ساخته بودم! آرزویی که روزی به حقیقت پیوست. وقتی که از حامیم آقاجون رونده شدم، آقاجونی که عمر و زندگیم رو مدیونش بودم. صداش هنوز توی گوشمه که گفت: « هر دوی شما فقط یک راه دارین! یا فراموش می شین یا فراموش می کنین!» بین جدال عشق و آقاجون، عشق برنده شد. فراموش شدیم اما فراموش نکردیم. زندگی خوبی داشتیم تا این که انتظارم به پایان رسید و تو، توی راه بودی. تو دخترم، آیه.

@romangram_com