#آیه_پارت_259
صدای آراسب لرزید و قلب منو هم به لرزه انداخت.
- نگاهت رو از من نگیر آیه.
سرمو بالا گرفتم و خیره به همون چشمان درخشان نگاه کردم. همون چشمایی که برای اولین بار منو عاشق خودش کرده بود.
- اون آرامشی که من چند ساله دنبالشم در تو پیدا کردم آیه. تو ناخواسته سر راه من قرار گرفتی. حاضر بودم برای هر لبخندت زمین و آسمون رو یکی کنم که فقط لبخند مهمون لب هات باشه. هر ضربه ای که به تو وارد می شد انگار چیزی در وجود من می شکست! وقتی من فهمیدم که این ها همه نقشه است که تو وارد قلبم شده بودی، که به قلب یخیم گرما بخشیدی!
اشک همون طور از چشمام سرازیر می شد و چشمای آراسب تیره تر می شد!
- عزیزم زیبایی چشمات آتیش به چشمای من می زنه و عشق تو رو به من هدیه می کنه. دوست دارم دستمو دراز کنم و لم*س*ت کنم. دست پر مهرت رو توی دستام بگیرم و حسش کنم. می خواهم آرامشم رو از تو بگیرم. من مي خواهم با تو، براي تو و تا ابد مال تو باشم. تو همه ی وجود منی آیه. مي خوام با عطر تن تو نفس بكشم. مي خوام با تو زندگی کنم. عشق تو زندگی منه. اسم تو زندگی منه. دوستت دارم آیه. عشق من به دوست دارم خلاصه نمی شه. به با تو بودن کامل می شه.
نفس توی سینه ام حبس شده بود. گفت! حرفش رو زد! حرف دلم رو زده بود! اما زمانی که هیچ امیدی نداشتم آراسب حقیقت رو گفته بود! اما من باز از حقیقت فراری بودم!
- خودم رو عوض می کنم آیه. می شم اونی که تو می خوای. برای من عقاید مهم نیست، برای عشق می جنگم. من در تو خودم رو کامل می بینم.
حرفی نزدم فقط خیره نگاهش کردم.
- یادته، یادته گفتم سرمو برای سه نفر خم می کنم؟ یکی خدا، دومی مامان، و سومی ...
سرشو خم کرد و چادرمو در دست گرفت و ب*و*سه ای بر اون زد.
- سومی، برای عشقم، تمام زندگیم، برای تو آیه.
دستمو به طرف دهنم بردم. صدای هق هق گریه ی خفه ام به گوشش رسید. سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد. نگاهی که حالا معنی حرف هاش رو می فهمیدم. دستمو بالا آوردم و به طرف صورتش دراز کردم که وسط راه خشک شد. صدای آقاجون توی گوشم پیچید. «تو حالا باید خودت رو همسر شهاب بدونی.» دستم از صورت آراسب فاصله گرفت. صدای شهاب پشت سرش تکرار شد. «آقا جونت ازت متنفره. » یعنی قبولی آراسب مساوی می شد با بیزاری آقا جون از من؟! ازش فاصله گرفتم. نگاهش دنبالم کرد، با قدم های بی جون عقب عقب رفتم. من توی این زندگی سهمی از شادی نداشتم! صورتمو بین دست هام پنهون کردم.
- من سهمی از شادی توی این زندگی ندارم.
آراسب از جاش بلند شد و به من نزدیک شد.
- آیه؟
دستمو از صورتم کنار زدم و نالیدم:
- داغونم آراسب. بیزارم آراسب.
- آیه؟!
پشتم رو به آراسب کردم. باید پشت پا می زدم. به دلم، به عشقم، به زندگی شادی که زمانش خیلی کوتاه بود!
- منو ببر خونه.
بدون حرفی سوار شدم و سرمو به طرف دیگه ای برگردوندم. بعد از دقایقی آراسب سوار شد. نفس عمیقی کشید، خواست چیزی بگه که پشیمون شد و حرفی نزد! ماشین به حرکت در اومد و هیچ یک از ما تا رسیدن به مقصد حرفی نزدیم. پر از حرف های نگفته بودم. نفسمو از بوی عطرش پر کردم و چشمام رو بستم که ماشین ایستاد. باز هم با صداش من رو به اوج محبت و عشق رسوند.
- آیه دوست داشتن من نقشه نیست. دوست داشتن من عشقه. عشقی که با تو کامل می شه محبت من به تو دروغ نیست.
چشمامو باز کردم. شهاب رو دیدم که به ماشینش تکیه داده بود!
باورش داشتم، اون محبت و عشقی که در صدای آراسب بود رو باور داشتم! تنها چیزی که باور نداشتم زندگی خودم بود که به جای نام آراسب قرار بود به نام دیگه ای حک بشه! در ماشین رو باز کردم و بدون حرفی پیاده شدم، که شهاب تکیه اش رو از ماشین گرفت و قدمی به من نزدیک شد. آراسب از ماشین پیاده شد و کنارم ایستاد.
- این کیه؟
قدمی به طرف شهاب که به من نزدیک می شد برداشتم و خیلی سرد گفتم:
@romangram_com