#آیه_پارت_258

- آراسب؟
برنگشت! دستاش رو باز کرد و دو بار نفس عمیق کشید.
- آیه باید بعضی موقع ها نگفتنی ها رو گفت و ازش نترسید. باید توی دلت هر چی هست رو بگی تا سنگینی نکنه.
قدمی به جلو برداشتم.
- آراسب چیزی شده؟
- منم چیزی توی دلم سنگینی می کنه آیه. داره از درون دیوونم می کنه! دارم داغون می شم. وقتی فکر می کنم تو به خاطر اشتباه ما وارد این بازی احمقانه شدی ...
ایستادم و با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:
- هفده سالم که بود از مدرسه اخراج شدم. به خاطر شیطنت هایی که توی مدرسه ی دخترونه می کردم. پسر بی فکری بودم. برام مهم نبود. فقط شیطنت رو به همه چیز ترجیح می دادم. دعوا زیاد می کردم. توی یکی از همین دعواها با یکی آشنا شدم. کسی که زندگیم رو عوض کرد. مردی که منو وارد یک گروه مسخره کرد. به بهونه ی مدرسه می رفتم جاهای دیگه. ناخواسته وارد بازی مسخره ای شده بودم که ممکن بود زندگیم و خانواده ام، همه و همه رو از دست بدم. گروه قاچاق دختر، قاچاق اعضای بدن.
آراسب به طرفم برگشت. با چشمان گرد شده نگاهش می کردم. یعنی آراسب من قاچاقچی بود؟ یعنی اون آدم ...
نذاشت فکرم بیشتر از این خراب بشه و ادامه داد:
- آیه من بچه بودم! یک پسر دبیرستانی هفده ساله. نمی دونستم برای همین اومدم بیرون. با فهمیدن حقیقت در رفتم و به پلیس گفتم. ولی اون جا از یک گودال خارج شدم و افتادم توی چاه بزرگ تر! با پلیس همکاری کردم. چند سال با این گروه موندم تا برای خودم خبره شدم. یکی از جاسوس های پلیس بودم. بابا سرهنگ بود، همه اش از این می ترسیدم اگه این خبر به گوش بابا برسه چی میشه؟
قدمی به من نزدیک شد و خیره به من نگاه کرد.
- هیجان رو دوست داشتم. همیشه دنبال هیجان می گشتم. دوست داشتم منم پلیس باشم. اسلحه ی کلت توی دستم بگیرم. ولی نمی دونستم ممکنه روزی همین هیجان من رو از خیلی چیزها محروم کنه.
- آراسب تو ...
- آره من وارد دنیای هیجانی پلیسی شدم که برام یک عمر دردسر به همراه آورد. یکی از اعضای پلیس جاسوس اون ها در اومد! همون طور که من جاسوس پلیس بودم. توی یکی از همین عملیات ها گرفتنم. جلوی چشمام مرگ مردم و کارگرایی رو می دیدم که برای زندگیشون فریاد می زدن. زندگی سخته آیه! بهترین دوستم رو جلوی چشمام به رگبار بستن. پرپر شدنش رو دیدم. خشم انتقام توی وجودم شعله زده بود. برای همین اون جا رو به آتیش کشیدم، که ای کاش نمی کشیدم. باید می رفتم. از این کشور، از این مکان دور می شدم. به عنوان پلیس مخفی از ایران خارج شدم. بابا هم به خاطر من از مامان مخفی کرد. گفت که بازنشسته شده و از دنیای پلیسی خارج شده.
غمگین نگاهش کردم که به زانو نشست. کنار پاش زانو زدم.
- اعتراف می کنم خوب نبودم. من آدم درستی نبودم. برای فراموشی دست به هر کاری زدم. دوست دخترهای زیادی داشتم فقط برای فراموشی و انتقام از خودم. من کامل نیستم آیه. خواسته هامم زیاد نیست. این موقعیت از من یک آدم عصبی ساخت. من دنبال هیجان می گشتم اما به بن بست خوردم. توی همین چند سال درجه هام زیاد شد و من به درجه سرگرد پلیس مخفی ارتقا پیدا کردم. توی شهر غریب دنبال باعث و بانی این کارها می گشتم، اما همیشه به بن بست می خوردم. همون جا درسم رو ادامه دادم. برای دل مامان، برای دل آرسام که از خودم دورشون کرده بودم.
قطره اشکی از چشمام چکید که سرشو زیر انداخت.
- آیه تو وارد زندگی من شدی. تو هم جزئی از نقشه ی احمقانه ی بابا و احسان بودی.
خشکم زد! خیره به آراسب که سرشو پایین انداخته بود نگاه می کردم.
- باور کن بی خبر بودم. من هیچ وقت اجازه نمی دادم که وارد این بازی بشی. اسم من توی شناسنامه تو اشتباه نبود، یک نقشه بود. نقشه ای که تو رو به طرف خودمون بکشیم.
پازل ها برام باز می شد! معماها برام حل می شد! گم شدن شناسنامم، اومدن اسم آراسب توی شناسنامم! چرا هیچ وقت دقت نکردم که خیلی زود آراسب رو پیدا کردم؟ بردن من به خونه شون، محبت هایی که کردن، همش دروغ بود؟! آراسب سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد.
- تو ناخواسته وارد بازی ای شده بودی که ما برات طراحی کردیم.
قطره اشکی از چشمام چکید. سهم من از زندگی چی بود؟ سرمو زیر انداختم.
- چطور تونستی؟ چرا من!
- من نمی دونستم آیه، نمی دونستم. من احمق اگه می دونستم هیچ وقت اجازه نمی دادم که وارد بشی.
- این هم یک نقشه است، درسته؟

@romangram_com