#آیه_پارت_257

- نمی دونم آراسب چرا دیر کرده؟
- خب زنگ بزن ببین کجاست؟
- ده بار زنگ زدم، موبایلش خاموشه!
سانیا دستی به شانه ام زد.
- نگران نباش پیداش می شه.
با نگرانی باز نگاهی به خروجی دانشگاه کردم. نا امید از اومدنش به طرف ماشین سانیار حرکت کردیم. سانیار با دیدن من که به طرف ماشینش می رفتم لبخندی زد و گفت:
- غصه نخور. حتماً تو ترافیک گیر افتاده.
با تعجب نگاهش کردم که سوار ماشین شد.
- این قدر تعجب نکن. داداشم اون قدرها هم بد نیست، دیدگاهش به بعضی از دخترها درست نیست. از وقتی هم فهمیده برای چی خونه ی خاله بودی عذاب وجدان داره. می گه «شرمنده ی آیه شدم.»
لبخندی زدم.
- دشمنش شرمنده باشه!
در ماشین رو باز کردیم و هر دو سوار شدیم. برای بار آخر نگاهم رو به خیابون دوختم و شماره اش رو گرفتم. باز هم صدای زنی بود که خبر از خاموشی موبایلش می داد. آهی کشیدم و نگاهم رو به بیرون دوختم. کجایی آراسب؟ با توقف ماشین کنار خونه از فکر آراسب خارج شدم و با لبخندی به طرف سانیار برگشتم.
- ممنون زحمت کشیدین.
- زحمت چیه! وظیفه بود.
- باز هم ممنون.
- ای بابا برو دیگه آیه. یک ساعته داری تعارف تیکه پاره می کنی!
از حرف سانیا خندم گرفت و گونش رو ب*و*سیدم و باز تشکر کردم و پیاده شدم. رفتن ماشین رو نگاه کردم و لبخند تلخی زدم. حالا که دارم از زندگی همشون میرم بیرون سانیار مهربون شده! آهی کشیدم و کلید رو توی در انداختم که با بوق ماشینی کلید از دستم افتاد. با دست های لرزون به کلیدی که کنار پام افتاده بود نگاه کردم.
- آیه!
با شنیدن صداش نفس راحتی کشیدم و به طرفش برگشتم و لبخندی زدم.
- تو که منو ترسوندی!
با دیدن اخمش لبخندم رو جمع کردم و قدمی به آراسب نزدیک شدم.
- چیزی شده؟
- سوار شو.
- خب بیا تو!
سرش رو برگردوند و خسته به چشمام خیره شد. با دیدن چشمای خستش بدون حرفی کلید رو از روی زمین برداشتم و سوار ماشین شدم. بدون این که حرفی بزنه ماشین رو به حرکت در آورد. نگاهم رو بهش دوختم.
- آراسب؟
چیزی نگفت، فقط کلافه دستی بین موهاش کشید و سکوت رو به گفتن ترجیح داد! سکوت ماشین کلافه ام کرده بود. گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم، ولی آراسب با اخمی به رو به رو خیره شده بود! نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم. داشتیم همون جایی می رفتیم که آراسب برای آروم کردن خودش می رفت. نگاهم رو باز بهش دوختم. یعنی آراسب ناراحت بود؟ ماشین بعد از ربع ساعت رانندگی توقف کرد و آراسب از ماشین پیاده شد. نگاهی بهش کردم که به طرف پرتگاه می رفت. کلاسورم رو پشت گذاشتم و از ماشین پیاده شدم. پشت سرش راه افتادم و بهش نزدیک شدم.

@romangram_com