#آیه_پارت_256

- برو، می برمت جای مخصوص و بهت میگم.
لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. با وارد شدنمون به دانشگاه ماشین آراسب هم حرکت کرد. مهرداد با قدم های بلند خودش رو به ما رسوند که سانیا با تعجب نگاهش کرد.
- جن دیدی پسرم؟
- اون آراسب بود؟
سانیا خنده ای کرد.
- پس جن دیدی. آره آراسب بود. چطور؟
مهرداد با تعجب نگاهشو به من دوخت که سانیا رو به روم قرار گرفت.
- چته؟ بنال.
مهرداد سانیا رو کنار زد و رو به من گفت:
- اون برای شما خوب نیست.
با چشمان گرد شده نگاهش کردم.
- یعنی چی؟
مهرداد چند قدمی فاصله گرفت و پشتش رو به من کرد و رفت. با تعجب به رفتنش نگاه کردم.
- بدبخت مهرداد.
نگاه پر از تعجبم رو به سانیا دوختم.
- این چش بود؟
- عاشقه بچه.
دستمو گرفت و با خودش کشید که گفتم:
- عاشق!
- آره عاشق تو شده بود.
با تعجب ایستادم و دستمو از دستش بیرون کشیدم. سانیا به طرفم برگشت.
- عاشق من؟!
- آره عاشق تو. این مهرداد بدبخت هر وقت دختری نظرش رو جلب می کنه آراسب قاپش رو می دزدید. عاشق تو شده بود، می دونست آراسب نظرت رو جلب نمی کنه ولی با دیدن تو کنار آراسب اون تمام امیدش رو از دست داد. یعنی شکست عشقی خورد بچه ام.
آه از نهادم بیرون اومد. با وارد شدنمون به کلاس سانیار هم وارد شد. نگاهم رو به جای خالی مهرداد دوختم و ناراحت سرجام نشستم. پس منظورش از این که برای شما خوب نیست آراسب بود. آراسبی که خودم شناخته بودم و می دونستم چه جور پسریه، ولی باز هم قلبم لرزید، این همون شخصیتی بود که منو جذب خودش کرده بود. بار دیگه نگاهم رو به جای خالی مهرداد دوختم که سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم. سرمو برگردوندم که نگاهم در نگاه دلخور سانیار گره خورد. سرمو زیر انداختم و بی توجه به نگاهش، چشم هام رو به جزوه دوختم که جز اسم آراسب چیز دیگه رو نمی دیدم.
- خدایا راهی پیش روم بذار.
****
نگاهی به ساعت کردم. چرا آراسب نمی اومد؟ سانیا به طرفم اومد و ابرویی بالا انداخت.

@romangram_com