#آیه_پارت_255
- آره همین دیگه. اگه خودت از خودت تعریف کنی.
آراسب به طرفم برگشت که با ترس به رو به رو خیره شدم و کمربندم رو بستم.
- آراسب چی کار می کنی؟
آراسب بی توجه به حرف من ابرویش رو بالا داد و گفت:
- یعنی می خوای بگی که من پسر بدیم! آره؟
با ترس نگاهمو به رو به رو دوختم و گفتم:
- من همچین حرفی نزدم!
- این یعنی این که من پسر خوبیم؟
- آراسب تو رو خدا جلوت رو نگاه کن جوون مرگ می شیم.
آراسب لبخندی زد.
- با تو مرگ هم شیرینه.
با این حرفش ترس رو از یاد بردم. ضربان قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد. به طرفش برگشتم. باز هم همون لبخند خاصش روی لب هاش بود. خیره به هم نگاه کردیم. خواست چیزی بگه که با بوق ماشینی هر دو از جا پریدیم. ماشین که به طرف فرعی می رفت رو آراسب هدایت کرد. هر دو نفسمون رو در حبس کرده بودیم. دستام از هیجان و ترس می لرزید.
- پس من پسر خوبی هستم؟
جوابی ندادم و به بیرون خیره شدم. لبخندی روی لبم نشست. آراسب با بوقی که زد به طرف دانشگاه رفت. نزدیک های دانشگاه بودیم که آراسب به حرف اومد.
- آیه؟
به طرفش برگشتم. لبخندی زد که محو نیم رخ جذابش شدم.
- می خوام یک چیزی بهت بگم.
- بگو!
آراسب کلافه دستی بین موهاش کشید و کنار دانشگاه نگه داشت.
- این جا، جای مناسبی نیست!
لبخندی زدم که با ضربه ای که به شیشه ی کناریم خورد از جا پریدم.
- آیه بدو که سانیار راهمون نمی ده هـــــا.
- باشه چرا می ترسونی؟
به طرف آراسب برگشتم که با اخمی نگاهش رو به رو به رو دوخته بود. نگاهش رو دنبال کردم که نگاهم به نگاه مهرداد افتاد! به طرف آراسب برگشتم.
- بهتره بری آیه، دیرت شده.
- مگه نمی خواستی چیزی بگی؟
با لبخندی نگاهم کرد.
@romangram_com