#آیه_پارت_254
- بیا تو مدرسه بخور.
اخمی کرد.
- مگه من بچه ام آیه؟
موهاش رو به هم ریختم و لبخندی زدم.
- می خوام گشنه نمونی.
با لبخندی از دستم گرفت و نگاهی به آراسب کرد و ابرویی براش بالا انداخت و سوار ماشین شد. نگاهی به آراسب کردم که با اخمی به علی خیره شده بود.
- بچه پررو! منو می چزونه!
خنده ای کردم که آراسب به طرفم برگشت. ساندویچی به طرفش گرفتم. علی که توی ماشین نشسته بود با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. آراسب با خنده نگاهم کرد و گفت:
- چرا جلوی این بچه از این کارها کردی؟
خنده ای کردم و به طرف ماشین رفتم.
- مردی شده برای خودش، کجا بچه است؟
آراسب سرشو تکون داد و بدون حرفی با لبخند همیشگیش سوار ماشین شد. با حرکت کردن ما ماشین همسایه نیز به حرکت در اومد. مطمئن بودم همون ماشینیه که احسان گفته بود. سکوت ماشین رو فقط حرف ها و کل کل های آراسب و علی پر کرده بود و من هم با لبخندی نظاره گر اون دو تا بودم. علی کنار مدرسه از ماشین پیاده شد و تقه ای به شیشه ی کناری آراسب زد. آراسب شیشه رو پایین داد. علی کوله اش رو روی شانه اش جا به جا کرد و رو به آراسب گفت:
- میای که؟
- کجا؟
- ای بابا آراسب! فیلممون کردی؟
آراسب خنده ای کرد.
- باشه میام.
علی با دیدن دوستاش سریع خداحافظی کرد و از ماشین فاصله گرفت. آراسب سرشو با تأسف تکون داد و به طرف من برگشت.
- مقصر تویی این بچه این طوری شده!
ماشینو به حرکت در آورد. با اخمی نگاهش کردم.
- اِ! حالا من مقصر شدم؟
آراسب سرش رو تکون داد که صورتم رو برگردوندم.
- خوب نگاه چه طور خداحافظی کرد؟!
لبخندی زدم و به طرفش برگشتم.
- از همنشینی با تو این بلا سرش اومده.
- من! من پسر به این خوبی، ماهی.
خنده ای کردم.
@romangram_com