#آیه_پارت_253
- سختش می کنیم.
- شاید هم بهونه میاریم برای نگفتنش.
- بعضی چیزها گفتنی نیست.
- تو این طور فکر می کنی؟
- نه بهونه پیدا می کنم برای نگفتن.
لبخندی زدم و نگاهم رو به طرفش دوختم. خیره به نیم رخش شدم که نگاهم کرد. نگاهی که ترس خیلی از چیزهای نگفته رو از دلم بیرون می کرد و لبخند رو به من هدیه می داد.
- شما دو تا چی کار می کنین؟
هر دو از جا پریدیم و به کاری مشغول شدیم. با صدای خنده ی علی دست از کار کشیدیم و به علی نگاه کردیم!
- کوفت زهره ام ترکید.
علی دستشو روی شکمش گذاشت و شروع به خندیدن کرد.
- خیلی باحال بود.
همون طور که می خندید هر دوی ما رو به خنده انداخت. آراسب به طرفش خیز برداشت که علی با دادی که کشید به خودش اومد و فرار کرد. با خنده به چهار چوب در آشپزخونه تکیه دادم و نگاهم رو به اون دو تا دوختم که دنبال هم دیگه می دویدند. در یک حرکت آراسب علی رو گرفت و شروع به قلقلک دادنش کرد.
- آراســـــــــــب ... بســـــــــه ... ت ... ترکیدم.
آراسب خنده ای کرد.
- بذار بترکی. که خیلی باحال بود، آره؟!
علی با خنده آراسب رو کنار زد و گفت:
- آخه تو چی کار تو آشپزخونه داشتی؟
آراسب روی مبل نشست و شکلکی براش در آورد.
- مگه تو فضول منی؟
- من که آره!
خنده ای کردم و سرمو با تأسف برای اون دو تا که با هم کل کل می کردند تکون دادم و به طرف اتاق به راه افتادم که آماده بشم. مقنعه ام رو جلوی آینه درست کردم که نگاهم باز به اون پاکت نامه افتاد و عروسکی که کنارش بود. به طرفش رفتم و با انگشت لمسش کردم. هر بار که خواسته بودم بازش کنم و بخونم اتفاقی افتاده بود! دست بردم و اون رو توی کلاسورم جا دادم و چادر به سر از اتاق خارج شدم. علی هم حاضر و آماده با آراسب در حال مچ انداختن بود. آراسب با دیدنم لبخندی زد که علی از فرصت استفاده کرد و مچ آراسب رو به زمین زد.
- این تقلبه!
علی شانه ای بالا انداخت و گفت:
- تو چشمات ه*ر*ز می ره تقصیر منه؟
آراسب خنده ای کرد که وارد آشپزخونه شدم. ساندویچ کالباسی برای هر دوی اون ها درست کردم و دور کاغذ مخصوص ساندویچ پیچیدم و از آشپزخونه خارج شدم.
- آماده ای آیه؟
سرمو تکون دادم و هر سه خارج شدیم. ساندویچ رو به دست علی دادم.
@romangram_com