#آیه_پارت_252

- آقاجون به من که نوه اش هستم اعتماد داره یا به توی غریبه؟
قهقهه ای زد و تکیه اش رو به دیوار داد.
- به من غریبه ای که نسبت به تو، براش آشنا ترم.
با نفرتی به چشمام خیره شد.
- ازت متنفره. نفرت رو تو چشماش نمی بینی؟ بی محبتی هاش رو نمی بینی؟ تو نفرین شده ای براش؟ نفرینی که از اون داره فرار می کنه. آقاجون سخت تو، توی مشت های منه.
کف دستش رو باز کرد و با همون خشم خیره به چشمام شد.
- خیلی راحت می تونم این رو رها کنم و ببندم.
تکیه اش رو از دیوار گرفت. بغض راه گلوم رو گرفته بود. نفس نفس می زدم. حرف هاش حقیقت نداشت، نه نداشت!
- دروغ می گی. آقاجون دوستم داره. نوه اش هستم. پس برای چی این همه سال بزرگم کرد؟ دوستم داره، متنفر نیست.
شهاب خنده ای کرد. خنده ای که علی رو نیز به حیاط آورد.
- سه روز، سه روز وقت داری. ازش فاصله بگیر چون هم اون نابود می شه هم زندگیت. این عکس ها به دست آقاجونت برسه نابودت می کنه. آرزوی همیشگیش این بوده. سه روز دیگه خودت رو آماده کن برای یک زندگی جدید.
زانوهام دیگه تحمل ایستادن نداشت. خم شد و به زانو در اومدم. شهاب کنار پام نشست و کنار گوشم آروم که فقط من بشنوم گفت:
- من مثل اون نیستم که نازت رو بکشم. پس خودت را برای هر چیزی آماده کن.
بلند شد و خارج شد. علی رو به روم نشست و نگاه نگران و معصومش رو به من دوخت. خندیدم، با تمام وجودم خندیدم. خنده ی تلخی که خودم از اون ترسیدم و هق هق گریه ام به اوج رسید. با صدای سینی که روی میز گذاشته شد از جا پریدم و از فکر خارج شدم.
- رفتی چایی بیاری یا چایی بسازی؟
سرمو بالا گرفتم و با تعجب نگاهش کردم. با دیدن چشمانی که برام نگران بود لبخند بی جونی زدم. ضعیف نبودی، آیه تو که ضعیف نبودی! ولی جلوی اون بودم. برای آراسب و هر چیزی که به اون تعلق داشت ضعیف بودم.
- آیه! چرا گریه می کنی؟ چیزی شده؟
دستی به گونه ام کشیدم که خیس از اشک بود. سرمو تکون دادم که چیزی نیست. جلو اومد و رو به روم قرار گرفت.
- چرا باز غم خونه ی چشمات شده؟
- چون متعلق به اون جاست.
ناراحت نگاهم کرد. نگاهی که خیلی حرف ها داشت. چطور می تونستم به اون صدمه برسونم. نمی شد نمی تونستم.
- آراسب؟
نفسش رو بیرون داد و گفت:
- جان آراسب.
بغض راه گلوم رو گرفت. اون قدر که احساس توی اون صداش بود که گفتن هر چیزی رو برام سخت می کرد! سرمو زیر انداختم.
- سخته گفتن بعضی چیزها ...
آراسب آهی کشید و تکیه اش رو کنارم به کابینت داد.

@romangram_com