#آیه_پارت_251
- خنده ات واسه غریبه هاست؟ اخمت برای ما!
پوزخندی زد. همون پوزخندی که به من می گفت دیگه اون کسی رو نمی بینی که خنده رو به لب هات هدیه کرده. شهاب وارد خونه شد و نگاهی به اطراف کرد.
- بعد از ازدواجمون این جا زندگی کنیم بد نیست.
با این حرفش صدای شکستن کاخ آرزوهام رو شنیدم. آرزوهایی که توی این دو سه ماه برای خودم ساخته بودم. به طرفش برگشتم. هنوز همون پوزخند روی لباش بود.
- این جا برای تو نیست!
خنده ای کرد. خنده ای که نشون می داد که حقیقت رو نمی گم.
- آیه تو مال منی. مال من بودن یعنی همه چیزهای تو مال منه. تو، روحت.
از بالا به پایین نگاهم کرد.
- جسمت، این جا، اون شعبه ها، همه چی بعد از ازدواجمون برای من میشه.
از نگاهش به خودم لرزیدم. سرمو زیر انداختم. با اخمی سرمو بالا گرفتم و صدامو بالا بردم.
- نـــــه! من با آقاجون صحبت می کنم از نیت اصلیت بهش می گم.
شهاب پوزخندی زد.
- نیت من جز خیر چیز دیگه ای نیست آیه خانوم.
مثل خودش پوزخند زدم.
- پس این رو هم بدونین آقای شیدایی من مال شما نیستم.
- این رو زمان مشخص می کنه.
اشاره ای به در کردم و با همون پوزخند بهش گفتم:
- زمان خیلی چیزها رو مشخص می کنه.
پوزخند شهاب به اخمی تبدیل شد و پاکتی رو از کتش خارج کرد و جلوم گرفت.
- حتماً خیلی دوست داری آقاجونت دسته گلات رو ببینه.
قدمی به جلو اومد و رو به روم قرار گرفت و پاکت رو جلوم گرفت.
- آقاجونت، عزیزت، همیشه دم از پاکیت می زدن؟ ولی با این عکس ها ...
اجازه ندادم حرفش رو ادامه بده و پاکت رو از دستش گرفتم. با خارج کردن عکس ها، آه از نهادم بیرون اومد. عکس من بود با آراسب! حتی عکس هایی که توی کافی شاپ نشستیم. عکسی که من و آراسب وارد خونه شدیم! با اخمی سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم.
- این عکس ها چیزی رو ثابت نمی کنه.
قدمی جلوتر اومد که دو قدم به عقب رفتم. صورتش از خشم و عصبانیت سرخ شده بود. با دیدن ترسم پوزخند معروفش رو زد.
- فکر می کنی این ها به دست آقاجونت برسه چی می شه؟ بخصوص اگه بدونه با پسر غریبه توی یک خونه زندگی کردی؟
دست هام رو مشت کردم و با اعتماد به نفسی که از خودم سراغ داشتم گفتم:
@romangram_com