#آیه_پارت_250

دستمو دور فرمون مشت کردم و نگاهمو به رو به رو دوختم. دیگه صدای احسان رو نمی شنیدم. شاید دوست نداشتم توی اون موقعیت که صورت زیباش با لبخندی رو به روم بود رو با حرفهای احسان خراب کنم. موبایل رو از گوشم فاصله دادم و نگاهمو به او که به در تکیه داده بود دوختم. از ماشین پیاده شدم. صدای الو الو گفتن های احسان رو می شنیدم، اما مهمتر از حرف های احسان، لبخندی بود که روی لبان او بود. نگاهش باز هم مثل همیشه غم داشت! اما لبخند روی لباش بود. قدمی به او نزدیک شدم که او نیز قدمی به جلو برداشت. ایستادم و منتظر موندم که خودش رو به من برسونه. لبخند هنوز مهمون لب هایش بود. لبخندی که عشق رو به خونه ی قلبم وارد کرده بود. نزدیک تر شد و لبخند عمیقی زد. خیره در نگاه زیبایش بودم که با بسته شدن در ماشین از جام پریدم و از رویای لبخندش خارج شدم.
- سلام!
(آیه)
لبخندی زدم و نگاهمو به او که خیره نگاهم می کرد دوختم. دلم براش تنگ شده بود. کنار او بودن برام عادت شده بود! عادتی که باید ترکش می کردم، به اجبار باید ترکش می کردم. کسی که این قدر شادی رو به من هدیه داده بود رو باید از یاد می بردم! سخت بود. سخت تر از دردی که داشتم! آهی کشیدم که خندید. همون خنده هایی که حس زندگی رو به من می داد. همراه او خندیدم که گفت:
- جون من جریان تو با این آه هایی که می کشی چیه؟
ابرویی بالا انداختم و با شیطنت رو بهش گفتم:
- به درد بچه های زیر دو سال نمی خوره.
با چشمان گرد شده نگاهم کرد که خندیدم. حق داشت هیچ وقت این طور باهاش صحبت نکرده بودم. ولی این آخرین روزها رو می خواستم شاد باشم خودم باشم. بعد از چند دقیقه ای که آراسب به خودش اومد به خنده افتاد.
- با این سانیا گشتی راه افتادی ها!
خنده ای کردم. علی عصبی از خانه خارج شد و نگاهشو به من و آراسب دوخت.
- خجالت نمی کشین؟ وسط کوچه ایستادین و هر هر می خندین!
هر دو نگاهمون رو به صورت عصبی علی دوختیم و با صدای بلند شروع به خندیدن کردیم. به علی نزدیک شدم و موهاش رو به هم ریختم و وارد خونه شدم. آراسب دستشو به پشت علی زد و لبخند پهنی زد.
- چرا عصبی می شی حالا؟
- راست می گم دیگه! غیرتم اجازه نمیده.
خنده ای کردم و روی تخت نشستم.
- فدای تو بشم که این قدر غیرتی هستی عزیزم.
علی لبخندی زد. نگاهمو به آراسب دوختم. باز هم با همون نگاه خاصش خیره شده بود به چشمام! لبخند زدم و اشاره ای به سفره ای که برایش پهن کرده بودم کردم.
- میل نمی فرمایین؟
لبخندی زد و کتش رو در آورد و به دستم داد. لبخندی زدم و از دستش گرفتم که چشمم به گردنبدنم که توی گردنش بود افتاد. لبخند تلخی زدم. هم من هم اون یک یادگاری داریم. حاضر نبودم یادگاریش رو بهش پس بدم. آراسب سر سفره نشست و نگاهم کرد.
- خانوم گل، چایی می دین به ما؟
لبمو به دندون گرفتم.
- وای. ببخشید یادم رفته بود.
علی که به باغچه آب می داد با خنده به طرفم برگشت و گفت:
- نه خواهر جون، خودت که چایی نمی خوری به خورد ما هم نمیدی!
اخمی کردم و دست به کمر ایستادم.
- بچه جون خودتم که نمی خوری؟ تقصیر من ننداز!
علی شکلکی برام در آورد. سرمو با تأسف براش تکون دادم. چشم غره ای به آراسب که می خندید رفتم و وارد ساختمون شدم. به طرف آشپزخونه رفتم و سماور رو روشن کردم. تکیه ام رو به کابینت دادم و ساعت آراسب رو لمس کردم. شادی من خیلی زود به غمی عمیق تبدیل شده بود. شادی که مدیون آراسب بودم. چشمامو بستم. آمدن شهاب توی این خونه مثل فیلمی از جلو چشمام گذشت. همون زنگی که من رو از داشتن این شادی منع کرده بود. بعد از رفتن آراسب به فکر این که آراسب باشه با شادی در رو باز کردم. اما با دیدن شهاب خنده از روی لب هام محو شد. صداش توی گوشم پیچید که گفت:

@romangram_com