#آیه_پارت_249

صدایی از آیه شنیده نشد، فقط نفس پر صدایی که از دهنش خارج شد من رو متوجه خودش کرد.
- نکنه صبحونه نخوردی؟
لبخند دندون نمایی زدم. قربون تو که منو این قدر می شناسی. اما به جای این حرف گفتم:
- چیزه،کار زیاد داشتم ، بعدش هم که رف ...
اجازه نداد حرفمو ادامه بدم و گفت:
- شیرین جون راست می گفت که شما دو تا مثل بچه ها می مونید! بیا این جا میز رو واست آماده می کنم.
خنده ی سرخوشی سر دادم.
- ای به چشم خانم اومدم.
بی خداحافظی قطع کردم و پامو روی گاز گذاشتم که موبایلم زنگ خورد. با فکر این که تو صورت آیه بی خداحافظی قطع کردم اون باشه با سر خوشی جواب دادم:
- جــــــونم. حالا میام بعد توبیخم کن.
- آراسب؟!
با شنیدن صدای احسان تعجب کردم! صداش پر از تردید بود!
- احسان چیزی شده؟
احسان مکثی کرد و گفت:
-یک مردی همیشه میاد کنار خونه ی آیه! اون چند وقتی که آیه خونه شما بوده این مرد هم میومده!
اخمی کردم.
- خب!
ماشینو کنار خونه پارک کردم که ماشین شخصی ستاد کنار همون ساختمونی که بچه ها بودن ایستاد. احسان نفسش رو بیرون داد. با عصبانیتی که توی صدام بود گفتم:
- حرفت رو بزن احسان.
- اون ... اون مرد دیروز با آیه ...
مشتمو محکم به فرمون ماشین زدم.
- به آیه صدمه ای رسونده؟
- مرد حسابی مگه الان با آیه حرف نزدی؟ مگه حالش خوب نبود؟
داد زدم:
- احسان یک مطلب رو درست توضیح بده!
- اون مرد با آیه وارد خونه شدن. چی گفته و چی بینشون اتفاق افتاده نمی دونیم؟ اما ...
- اون مرد کی بوده احسان؟

@romangram_com