#آیه_پارت_248
به طرف میز رفتم و کلید ماشینم رو برداشتم.
- راستی ...
به طرفم برگشت که با دیدن قیافه پر تعجبش نیم خنده ای کردم.
- پرونده های چند سال پیش رو هم می خوام.
به طرف در رفتم که احسان به خودش اومد و قدمی به من نزدیک شد.
- کجا؟
لبخندی زدم و دستگیره رو در دست گرفتم.
- می خوام برم، آیه منتظره.
احسان خنده ای کرد.
- پدر عشق بسوزه!
مشتی به بازوش زدم و از اتاق خارج شدم. با دیدن بابا سلام نظامی دادم که پر غرور لبخندی زد.
- تشریف می برین سرگرد؟
دستی بین موهام کشیدم و سرمو زیر انداختم. خنده ای کرد و چند ضربه به شانه ام زد. با یک خداحافظی سریع از ستاد خارج شدم. عاشقی هم حال و هوایی داشت! به طرف ماشین راه افتادم که صدای شکمم رو شنیدم! سوار شدم و موبایلم رو در آوردم. باید صداش رو می شنیدم، تا این عصبانیتی که پنهون می کردم رو آروم کنم. صدای بوق در گوشم پیچید! یک بوق دیگه! ماشین رو به راه انداختم. بوق دیگه ای زده شد! اخم هام در هم رفت.
- دختر چرا بر نمی داری؟!
- بیا برداشتم!
با تعجب نگاهی به گوشی کردم که تماس بر قرار شده بود. لبخندی به لب آوردم. صدای خنده های ریزش رو از اون طرف خط می شنیدم. دلم از خنده اش شاد شد.
- سلام خانوم کوچولو.
- سلام مرد بزرگ.
خنده ای کردم که او هم خندید. صدای علی رو از اون طرف خط شنیدم که آیه رو صدا می کرد.
- علی اون جاست؟
- آره، لیلاجون رفته مسافرت کاری، علی این جاست.
یک لحظه به علی حسادت کردم.
- آهــــان. حالا چی می خواد؟
آیه خنده ای کرد.
- می خواد براش لازانیا درست کنم.
با آوردن اسم لازانیا شکمم به صدا درآمد.
- آیه؟
@romangram_com