#آیه_پارت_247

- زوم کن.
جهانی اطاعت کرد. سرمو خم کردم که احسان هم سرشو به طرف مانیتور خم کرد.
- می تونی بیشتر زوم کنی؟ داخل ماشین رو می خوام ببینم.
جهانی تصویر رو زوم کرد. ولی به دلیل زوم شدن زیادی تصویر واضح نبود!
- اَه، حیف شد.
جهانی به طرفم برگشت.
- می تونم واستون واضحش کنم.
لبخندی روی لبم نشست که احسان به پشتش زد.
- دست به کارشو پسر.
جهانی مشغول شد که ازش فاصله گرفتیم. احسان پر سوال نگاهم کرد که گفتم:
- بذار این عکس واضح بشه.
سرشو تکون داد و مشغول توضیح دادن در مورد پرونده شد.
- پرونده چهار سال بسته شده بود. اما باز هم مجبور شدیم بازش کنیم. این اشخاص هنوز شناخته نشدن. مثل سلطنت می مونه، از پدر به پسر! این ها هم همین طور هستند. این شغل به همشون ارث رسیده. مثل قدیم ها، ولی از روش های دوستی وارد می شن و مردم رو به خودشون جلب می کنن که کسی هم نمی تونه بهشون شک کنه.
اخمی کردم.
- نمی خوای که بگی پسرش برگشته؟
احسان سرشو تکون داد.
- دقیقاً دارم همین رو می گم. نه تنها پسرش بلکه ...
خیره به چشمام شد و عکس دیگه ای جلوم گذاشت. با دیدن عکس اون شخص دستام رو مشت کردم و اخمی به چهره آوردم.
- این که ...
- درسته خودشه. اما به دلایلی نتونستیم نگهش داریم و راحت با کلی دلیل آزاد شد.
خواستم چیز دیگه ای بگم که با صدای جهانی عکس رو روی میز گذاشتم و به طرفش رفتم. با دیدن شخص توی ماشین چشمام گرد شد.
احسان گفت:
- می شناسیش؟
نگاهش کردم.
- این عکس دقیقاً چه تاریخی گرفته شده؟
با شنیدن همون تاریخی که آیه تصادف کرده با عصبانیت خیره به عکس نگاه کردم. پوزخندی زدم. یاد نگاه هاش به آیه افتادم و دست هام رو مشت کردم. رو به احسان گفتم:
- این عکس رو روی پرونده بذار. هر کپی از هر پرونده ای که متعلق به این ماجرا باشه رو می خوام.

@romangram_com