#آیه_پارت_246
آرسام نگاهش رو به من دوخت.
- باید بهش حقیقت رو بگی. می تونی این کار رو بکنی؟
پوزخندی زدم و دستی بین موهام کشیدم.
- حقیقتی که خودم تازه فهمیدم!
آرسام چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد. هر دو سکوت کرده بودیم. نگاهمو از او گرفتم و به آب استخر خیره شدم. نمی دونم چقدر گذشته بود که با سرمایی که در بدنم پیچیده بود به خودم لرزیدم و با مشتی که به بازوی آرسام زدم اون رو به خودش آوردم.
- یخ کردم.
خنده ای کرد که با هم به طرف داخل ساختمون راه افتادیم و هر کدوم به طرف اتاق خودش رفت. خودمو روی تخت انداختم و چشمامو برای روز تازه ای برای دیدنش بستم.
با سر و صدایی که از پایین می اومد چشمامو از زور خواب باز کردم و چند تا حرف بد زیر لب به سانیا و آرسام گفتم. نگاهی به ساعت کردم. امروز باید می رفتم ستاد. با خستگی از جام بلند شدم. فکر کنم سرما خورده باشم! نگاهمو به عکس آیه که ازش گرفته بودم دوختم و لبخندی زدم. وارد حموم شدم و بعد از دوش سریعی لباس هام رو پوشیدم و کلید ماشین به دست از اتاق خارج شدم. نگاهمو به سانیا و آرسام دوختم و سرمو با تأسف تکون دادم و گفتم:
- عشق چه کارها که با آدم نمی کنه!
هر دو با تعجب نگاهم کردن که خنده کنان از در خارج شدم. دیگه صداشون به گوشم نمی رسید. راه ستاد رو در پیش گرفتم. باید کارم رو که چند سال پیش نیمه تموم مونده بود رو کامل می کردم. فقط برای آیه، فقط اون. دستی به گردنبندش کشیدم. باید می رفتم و اعتراف می کردم. با یادآوری لبخند و چشماش خنده ی سر خوشی سر دادم. واقعاً عشق دیوونگی داره. ماشین رو پارک کردم و از اون پیاده شدم. وارد ستاد که شدم دو سرباز رو به روم سلام نظامی دادن. بدون نگاه به بقیه راه اتاق بابا رو در پیش گرفتم. با وارد شدنم به اتاق سرها به طرفم برگشت.
- خوب شد اومدی. بیا این عکس ها رو ببین!
با صدای احسان نگاه ها از من گرفته شد و همه ی سرها بار دیگه روی پرونده ی رو به روشون دوخته شد. به طرف احسان رفتم. عکس ها رو از او گرفتم و به تک تکشون نگاه کردم. اخمی روی پیشونیم نشست.
- درست همون تاریخی که آیه تصادف کرد این ماشین تو همون منطقه بود! و بعد هم کنار شرکت!
دستی بین موهام کشیدم. چندباری این ماشین رو دیده بودم، ولی بهش توجهی نکردم.
- اون روز این قدر حالم خراب بود که اصلاً متوجه این ماشین نشدم!
احسان ادامه داد:
- تنها این نیست!
عکس دیگه ای رو جلوم گذاشت. ماشینی به همون رنگ پشت ماشین من بود!
- تنها یک ماشین نیست آراسب. دو تا ماشین دیگه به همین رنگ هستن!
- یعنی کار ما با یک نفر نیست! با یک گروهه؟
احسان سرشو تکون داد. دقیق به عکس ها نگاه کردم. اون ماشین همه جا بود! پشت ماشینم، کنار خونه، کنار دانشگاه، شرکت، حتی خونه ی آیه! پوفی کردم و لیوان آبی رو که کنار عکس ها گذاشته شده بود رو به لب هام نزدیک کردم. با خوردن کمی از آب با معده خالی، دلم درد گرفت. با اخمی لیوان رو روی میز گذاشتم و باز به عکس ها خیره شدم که توجهم به عکسی جلب شد که لیوان آب رو روی اون گذاشته بودم. سرمو خم کردم و بیشتر دقت کردم. با دیدن چیزی در اون عکس سیخ ایستادم. به طرف یکی از کامپیوتر ها که توی اتاق بود رفتم. احسان با تعجب نگاهم کرد.
- چی شده آراسب؟
به طرف کامپیوتر خم شدم و رو به اون گفتم:
- بیا این رو روشن کن می خوام از چیزی که دیدم مطمئن بشم.
احسان به یکی از سروان ها که توی اتاق بود اشاره کرد.
- جهانی خوراک توئه پسر، بدو ببینم چی کار می کنی.
جهانی لبخندی زد و لیوان چاییش رو روی میز گذاشت که به یاد آیه افتادم. این دختر هم عجیب بود چیزهایی که براش مفید بود رو دوست نداشت! با نشستن جهانی روی صندلی از فکر آیه خارج شدم. جهانی عکس رو اسکن کرد. اشاره ای به داخل ماشین کردم.
@romangram_com