#آیه_پارت_245

- یعنی روزی مال من می شه بابا؟
با صدای خنده ی آرسام از بابا فاصله گرفتم که محکم ب*غ*لم کرد. با خنده محکم فشارم داد و گفت:
- آره مال تو می شه. مال خود تو.
خنده ای کردم و کنار گوشش آروم گفتم:
- چطوره منو تو با هم عروس بیاریم توی این خونه؟
خنده ی بلندتری کرد و منو از ب*غ*لش پس زد و به طرف بابا نگاه کرد.
- منم عاشقم بابا.
بابا ابرویی بالا انداخت و سرشو با تأسف براش تکون داد و از کنارش گذشت. آرسام با تعجب به بابا نگاه کرد و بلند تر گفت:
- بابا من واقعاً عاشقم!
بابا دستشو براش تکون داد و همون طور که پشتش به ما بود گفت:
- تو بی عرضه ای نمی شه روت حساب کرد.
با صدای بلند خندیدم که آرسام مشتی به بازوم زد و به طرف بابا که به طرف ساختمون می رفت گفت:
- بابا واسش می میرم.
بابا ایستاد. برگشت و نگاهش کرد. لبخندی روی لب آرسام نشست که بابا گفت:
- دیدی بی عرضه ای! سعی کن زندگی کنی واسش نه بمیری! اگه عرضه داشتی خیلی وقت پیش اعتراف کرده بودی.
آرسام سکوت کرد و بابا بدون حرف دیگه ای وارد ساختمون شد. با دیدن صورت وا رفته ی آرسام پقی زدم زیر خنده که با لبخندی نگاهم کرد. من که تازه متوجه بالا تنه ی ل*خ*تش شده بودم اخمی کردم.
- مرد حسابی دختر داریم این جا! این چه ریختیه؟
آرسام با چشمان گرد شده نگاهم کرد.
- نــــــــــه بابا! انگار عشقش بدجور تو خونت جریان پیدا کرده آقا آراسب! شما و این حرف ها؟
لبخند دندون نمایی زدم.
- باید خودم رو عوض کنم دیگه.
- برای همین بود که تحقیق می کردی چرا آیه این طوره؟
سرمو تکون دادم و نگاهمو به آب استخر دوختم.
- رفتارش برام عجیب بود. خواستم بشناسمش. احساسی که داره رو احساس کنم.
کنارم ایستاد و او هم نگاهش رو به آب استخر دوخت.
- مطمئنی که با عقایدش کنار میای؟
- تنها چیزی که برای من مهمه خودشه.

@romangram_com