#آیه_پارت_244

- دوستش داری؟
آهی کشیدم.
- نمی تونم داشته باشم!
- تو که ضعیف نبودی!
- چیزی که به اون تعلق داره منو ضعیف می کنه.
بابا با صدای پر صلابت سرهنگیش گفت:
- تو به کارت ایمان داشتی!
خیره به چشماش نگاه کردم.
- دین و ایمانم رو برای یک لبخندش از دست میدم.
- حتی برای نجات اون ...
اجازه ندادم حرفش تموم بشه با صدای عصبی گفتم:
- برای نجاتش دست به هر کاری می زنم ولی نمی ذارم چیزیش بشه.
لبخندی صورتش رو در بر گرفت.
- پس عاشقی؟
با چشمان گرد شده نگاهمو به بابا دوختم. دستی به شانه ام زد و از کنارم گذشت. مکثی کرد و به طرف من که با تعجب به جای خالیش نگاه می کردم گفت:
- بهش بگو آراسب. تا دیر نشده از احساست بگو.
نگاهش کردم. تعجب رو در چشمام خوند. لبخند پدرانه ای زد.
- من هنوزم عاشقم. نگاه عاشق رو می شناسم.
سرمو زیر انداختم و گفتم:
- راه سختی پیش روم هست بابا، توی گفتنش تردید دارم.
دستشو روی شانه ام گذاشت.
- توی عشق سختی هست. سختی راه رو آسون کن، بی تردید برو جلو و بگو.
- اگه نشد چی؟
- به جنگ یعنی ارزش جنگ هم نداره؟!
اخمی کردم و نگاهش کردم.
- ارزش اون بالاتر ازاین حرف هاست.
بابا عمیق نگاهم کرد. نگاهش رو می شناختم. همون نگاهی بود که چند سال پیش اعتراف کرده بودم که پلیسم. یک غرور، یک نگاه تحسین آمیز. شانه اش رو ب*و*سیدم که ب*غ*لم کرد.

@romangram_com