#آیه_پارت_243
ابرویی بالا انداختم.
- تا معذرت خواهی نکنه عمراً.
فشاری به گردنم داد که فشار دستم دور موهای سانیا رو بیشتر کردم. هر سه جیغ و داد راه انداخته بودیم که با صدای پر تحکم آیه هر سه سیخ ایستادیم و نگاهمون رو بهش دوختیم.
- اگه دست از این گیس کشی بر ندارین ناهار بی ناهار!
با این حرفش احسان و علی به طرفمون خیز برداشتن و ما رو از هم جدا کردن. آیه با این حرکت خنده ای کرد که همه رو به خنده انداخت. همه با هم سفره رو انداختیم و دور سفره نشستیم. رو به روی آیه نشستم و نگاهمو بهش دوختم. شادیش شادم می کرد. با ذوق به جمعی که دور سفره نشسته بودن نگاه می کرد و چشماش برق می زد! لبخندی زدم که نگاهشو به من دوخت. لباش از هم باز شد و گفت:
- ممنونم آراسب.
****
رو تخت خوابم نشسته بودم و نگاهمو به شناسنامه ی توی دستم دوخته بودم. صورت آسمانی زیباش یک لحظه هم از جلو چشمام محو نمی شد! چم شده بود؟ یعنی عاشق شده بودم! عاشق کسی که صدها تفاوت با من داشت! کسی که عقایدش یک تفاوت بزرگ با من داشت! ولی این ها برای من مهم نبود. چون حتی حاضر بودم فقط برای یک لبخندش زمین و آسمون رو یکی کنم. نفسمو پر صدا بیرون دادم و نگاهمو از شناسنامه گرفتم که تقه ای به در خورد و بعد از اون مامان وارد اتاق شد. شناسنامه رو زیر بالشتم پنهون کردم و نگاهمو با لبخندی بهش دوختم. جواب لبخندم رو با لبخند مادرانه ای داد و اشاره ای به تختم کرد.
- اجازه هست بشینم؟
سرمو تکون دادم. کنارم نشست و نگاهم کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- کاری داشتی مامان؟
مامان آهی کشید و شناسنامه ام رو به دستم داد. با تعجب نگاهی به شناسنامه کردم.
- دیروز عموت واسمون پستش کرده بود.
- ولی من حالا احتیاجی بهش ندارم!
شناسنامه رو در دستم گذاشت و لبخندی زد.
- منم لازمش ندارم. مال خودته پیش خودت باشه بهتره.
از جاش بلند شد و دستی به سرم کشید که نگاهش روی گردنم خشک شد. نگاه خیره اش رو به گردنم دوخت و گفت:
- گردنبند رو تازه خریدی؟
با تعجب به مامان نگاه کردم که یادم اومد گردنبند آیه توی گردنمه. دست بردم و اون رو زیر لباسم پنهون کردم و گفتم:
- نه گردنبند یکی از دوستام هست.
مشکوک نگاهم کرد که رو به مامان گفتم:
- مامان این ساعت منو ندیدی؟
لبخندی زد. لبخندی که خیلی چیزها در اون بود. با چشمان ریز شده نگاهش کردم که سرشو به علامت نه تکون داد و از اتاق خارج شد. با تعجب به در بسته ی اتاق نگاه کردم. این مامان هم یک چیزیش می شد! از جام بلند شدم و رو به پنجره ایستادم. دلم هواشو کرده بود! چشمامو بستم و صورت معصومش که سر سفره نشسته بود جلو چشمام جون گرفت. صدای زیباش توی گوشم پیچید «ممنونم آراسب.» آهی کشیدم و چشمامو باز کردم. «داره اذیتم می کنه آراسب.» دست هامو مشت کردم و از پنجره فاصله گرفتم و با همان رکابی که تنم بود از پله ها پایین رفتم و از ساختمون خارج شدم. با وزیدن باد سرد به خودم لرزیدم و سردیش رو به جون خریدم. به طرف استخر رفتم. صدای هق هق گریه اش هنوز توی گوشم بود. این بلا به خاطر من به سرش اومده بود. خواستم خودم رو به آب بزنم که با صدای بابا دست نگه داشتم.
- آراسب!
به طرفش برگشتم و غمگین نگاهش کردم. نمی دونم از چشمام چی خوند که نگاهشو گرفت و به آب استخر دوخت.
- توی این هوای سرد می خواستی بزنی به آب؟!
چیزی نگفتم و نگاهمو به زیر انداختم.
@romangram_com