#آیه_پارت_242
به جای آرسام علی عصبی نگاهم کرد و گفت:
- بابا مردیم از بس میوه خوردیم. گشنمونه بیا دیگه.
آیه خنده ای کرد.
- آرسام کم بود، علی هم اضافه شده به جمع مردهای شکم پرست!
با تعجب نگاهش کردم که از کنارم رد شد و وارد ساختمون شد. با ابرویی بالا رفته از کنار اون دو نفر رد شدم که احسان با دیدنم خنده ای کرد. با تعجب به همه ی اون ها نگاه کردم که سانیا سرش رو با تأسف برای اون دو تا تکون داد که گفتم:
- این جا چه خبره؟
آرسام گفت:
- می خوای چه خبر باشه؟ وا... نمی گن این جا مردایی گشنه نشستن!
اخمی کردم.
- خوب کوفت می کردی دیگه!
آرسام ادام رو در آورد.
- کوفت می کردی. آخه مرد حسابی، مگه نمی دونی این آیه خانوم با شیرین جون نشست و برخواست داشته.
گیج نگاهشان کردم که احسان بلندتر خندید.
- گیج می زنه بچه؟
علی ادامه داد:
- بابا منظورشون اینه که، آبجی آیه گفت: «تا شما نیاین ناهار بی ناهار.»
اخم هام باز شد. تازه متوجه حرف ها و عصبانیتشون شده بودم. با لبخندی به طرف آشپزخونه رفتم. با دیدنش توی اون حالت که برنج رو در دیس می کشید قلبم به تپش افتاد. حس شیرینی بود!
- این ها راست می گن آیه؟!
با شنیدن صدام هول کرد و سرشو بالا گرفت و لبخندی مهمونم کرد.
- دوست داشتم همه دور هم بخوریم.
لبخند دندون نمایی زدم که با تنه ای که سانیا به من زد لبخندمو جمع کردم و اخمی کردم. موهاشو کشیدم که دادش به هوا رفت.
- آراســــــــــــب موهام!
خنده ای کردم.
- بگو ببخشید.
- چرا بگم؟
فشاری به موهاش دادم که جیغی کشید. گوشمو گرفتم که کسی از پشت گردنم رو گرفت.
- ول کن موهاشو.
@romangram_com