#آیه_پارت_241
- منتظرم زود بیا.
خداحافظی آرومی کرد و قطع کرد. نگاهمو به موبایل دوختم و خنده ی سر خوشی سرد دادم که با صدای ماشینی به خودم اومدم. احسان سرشو از ماشین بیرون آورد که شیشه رو پایین دادم. خنده ای کرد.
- عاشقی داداش!
خنده کنان بوقی زدم و هر دو با سرعت به طرف خونه ای که آرامش ابدیم بود راه افتادیم. ماشین رو کنار خونه پارک کردم و با احسان به طرف در رفتیم. احسان دستشو به حالت بای بای تکون داد که مشتی به بازوش زدم.
- چی کار می کنی؟
- دارم به بچه هایی که تو ساختمونن سلام می کنم.
سرمو با تأسف تکون دادم.
- مردشورت رو ببرم. باید ضایع کار کنی!
احسان شونه اش رو بالا انداخت و زنگ رو زد. نگاهی به ساختمونی که بچه ها در اون م*س*تقر شده بودند کردم. با چه مشکلی این طبقه رو اجاره داده بودند! دستی بین موهام کشیدم که در باز شد. احسان با سلامی وارد شد با کنار رفتن او، صورت زیباش رو به روم قرار گرفت. لبخندی زدم.
- بهتری؟
سرشو از خجالت زیر انداخت و به عادت همیشه لبشو به دندون گرفت که خنده ای کردم.
- اجازه ورود ندارم؟
با همون خجالت کنار رفت و وارد شدم. بوی خوش گل یاس رو به ریه هام فرو بردم و دست هام رو باز کردم که صدای خنده اش دلم رو شاد کرد. با لبخندی به طرفش برگشتم.
- چیه! به چی می خندی؟
ابرویی بالا انداخت.
- به تو.
اخمی ساختگی کردم و با چشمان ریز شده نگاهش کردم.
- به من می خندی؟
لبخند ی زد که دوست داشتم دستمو دراز کنم و به گونه اش دست بکشم، ولی می دونستم عقاید اون این اجازه رو به من نمیده.
- همیشه بخند.
نگاهشو به چشمام دوخت. نگاهش پر بود از احساس هایی که من از اون ها هیچی نمی دونستم. ولی پشت اون احساس ها غم بود! یک غم پنهانی که این چشم ها رو زیباتر می کرد و منو ...
- آراســـــــب!
با صدای عصبی آرسام از فکر خارج شدم و از جام پریدم. اخم کرده به طرفش برگشتم که علی رو هم کنارش دیدم. نامردا پریده بودن توی احساسات شیرین من! با حرصی که در صدام بود رو به اون دو تا گفتم:
- هــــان! چیه؟
- کوفت و هان! مرض و هان!
هم خنده ام گرفته بود هم نمی خواستم اخمم رو باز کنم.
- حرفت رو بزن!
@romangram_com