#آیه_پارت_240
- سرگرد. سرگرد آراسب فرهودی.
از میز فاصله گرفتم. نگاه پر از بهت اون دو تا رو روی خود دیدم. قدمی از میز فاصله گرفتم و پوزخندی زدم و از اتاق خارج شدم. سربازی رو به من سلام نظامی داد که سرمو تکون دادم. ورقه ای رو به طرفم گرفت و گفت:
- انگشت نگاری کردیم قربان. اثر انگشت ها با هم مطابقت می کنه.
ورقه رو از دستش گرفتم و از ستاد خارج شدم. باد سردی به صورتم خورد و چشمام رو بستم. چشمای گریونش کلافه ام کرده بود. باز هم وارد بازی شده بودم که خیلی وقت بود ازش دست برداشته بودم. صدای احسان رو از پشت سرم شنیدم، به طرفش برگشتم.
- آراسب تو مطمئنی؟
دستمو به طرف گردنبندش دراز کردم و اون رو لمس کردم. نه اجازه نمی دادم صدمه ای به خاطر من به اون برسه. سرمو تکون دادم.
- مطمئن تر از همیشه.
پشتمو بهش کردم که با حرفی که زد قدم هام به زمین چسبید.
- دوستش داری؟
حرفی نزدم چیزی نگفتم، فقط قدم هام رو کندتر به طرف ماشین پیش بردم که باز هم صداش رو از پشت سرم شنیدم.
- راه سختی در پیش داری. پس از احساست فرار نکن.
سوار ماشین شدم و به رو به رو خیره شدم. آره داشتم فرار می کردم! از احساسی که در من بود داشتم فرار می کردم! ماشین رو به حرکت در آوردم که ماشین احسان پشت سرم به راه افتاد. موبایلم زنگ خورد. دکمه ی پاسخ رو زدم.
- کجایی تو؟
- نمی دونم آرسام.
- مرد حسابی کجایی تو؟
- نمی دونم!
آرسام فریادی از عصبانیت کشید.
- آراسب حواست کجاست؟
مثل خودش فریاد زدم:
- نمی دونم! نمی دونم آرسام. می خوای چی بهت بگم نه راهم مشخصه نه مکانم.
صدایی از اون ور خط شنیده نشد. مشتمو محکم به فرمون کوبیدم که صداش در گوشم پیچید.
- آراسب؟
صداش مثل همیشه آرامش به همراه داشت. فرمون رو چرخوندم و نفسم رو بیرون دادم.
- جان آراسب.
سکوت کرد. سکوتی که برام لذت بخش بود. سکوتی که با شرمش همراه بود. نگاهمو به جاده دوختم. راهم مشخص شده بود! داشتم می رفتم که بار دیگه ببینمش تا آرامش بگیرم.
- دارم میام آیه.
لبخند زیباش رو از پشت خط هم احساس می کردم. صدای زیباش لبخندی روی لبم ظاهر کرد و عصبانیت چند ساعت پیش رو از یاد بردم.
@romangram_com