#آیه_پارت_239
- نمی ذارم آیه. نمی ذارم با بودن من هیچ احدی اذیتت کنه. این رو قول میدم. اجازه نمیدم کسی صدمه ای بهت برسونه. اون دستی که به طرفت دراز بشه رو قلم می کنم. موبایلش رو از دستش گرفتم و از جام بلند شدم. نگاهی عصبی به آرسام کردم. کفش هام رو پام کردم و به آرسام گفتم:
- حواست به این جا باشه.
بدون حرفی از در خارج شدم. بی توجه به صدای آرسام که صدام می کرد سوار ماشین شدم و از اون جا فاصله گرفتم. نزدیک های ستاد که رسیدم موبایل آیه زنگ خورد! با دیدن شماره جواب دادم و با عصبانیتی که در صدام بود گفتم:
- پیدات می کنم. به زانو درت میارم.
صدای خنده اش بلند شد و با صدای عصبی گفت:
- بد بازی رو شروع کردی. کوچولو تو ازت می گیرم آقای آراسب فروهودی. می گیرم ازت.
با عصبانیت پامو روی ترمز گذاشتم و از ماشین پیاده شدم و فریادی از خشم کشیدم.
- جهنم رو جلو چشمات میارم اگه فقط چشمت به اون بیفته.
موبایل رو قطع کردم و وارد ستاد شدم. بدون توجه به سرباز هایی که جلوم می ایستادن وارد اتاق بابا شدم. همه ی نگاه ها به طرف من برگشت. رو به بابا فریاد زدم:
- چـــــرا به من نگفتین برگشته؟
با اشاره ی بابا، همه پرونده به دست از دور میز بلند شدند و از اتاق بیرون رفتند. به جز من و بابا و احسان هیچ کس دیگه ای توی اتاق نبود. بابا نگاهم کرد و پرونده ای رو روی میز سر داد. پرونده رو به روم قرار گرفت.
احسان گفت:
- بیشتر از پنج ماه می شه که اومده. به هر بهونه ای خواستیم بهش نزدیک بشیم اما باز هم از دستمون در رفته و ما نتونستیم کاری کنیم.
پرونده ای که جلوم بود رو باز کردم که بابا شروع به حرف زدن کرد.
- تنها راه این بود که از یک مهره استفاده کنیم و بهش نزدیک بشیم.
با تعجب نگاهمو به عکسی که داخل پرونده بود دوختم و دستهام رو مشت کردم و با عصبانیت به اون دو تا نگاه کردم.
- چرا؟
بابا سرشو زیر انداخت.
احسان ادامه داد:
- چون نخواستیم تو رو وارد این پرونده کنیم.
خنده ی عصبی کردم و محکم مشتمو به میز کوبیدم و فریاد زدم:
- ولی وارد شدم. آره!
اخم های بابا درهم رفت. با ناراحتی نگاهمو به بابا دوختم.
- چرا بابا؟ چرا وارد این بازیش کردی؟ چرا گذاشتی که وارد بشه؟
بابا خیره نگاهم کرد. نمی دونم چه چیزی توی نگاهم دید که از جاش بلند شد. دستمو بلند کردم که چیزی نگه. پرونده رو از روی میز برداشتم.
- هیچ وقت اجازه نمی دم صدمه ای بهش برسه. هیچ وقت.
- آراسب پسرم ...
@romangram_com