#آیه_پارت_238
آرسام که متوجه حرفش نشده بود اخمی کرد. با مشتی که به بازوش زدم دستش رو از روی زنگ برداشت. علی دستشو به طرفم دراز کرد. لبخندی زدم و دستشو فشردم. همیشه از پسربچه هایی که برای خودشون مردی بودن خوشم می اومد. از تعریف هایی که آیه از علی کرده بود، اون رو به عنوان یک مرد ستایش می کردم. با یاد آوری آیه نگاهمو به حیاط دوختم.
- پس آیه کجاست؟
علی همون طور که دست آرسام رو می فشرد شانه ای بالا انداخت.
- خواب بودم، نمی دونم!
سرمو تکون دادم و بدون توجه به اون ها وارد خونه شدم. کفش هام رو در آوردم و نگاهمو به اطراف دوختم. بوی زرشک پلو کل خونه رو برداشته بود. لبخندی زدم. شاید این سومین دفعه بود که پامو توی این خونه می گذاشتم. ولی احساس این که سال هاست توی این خونه زندگی می کردم بهم دست می داد! یک خونه ی گرم و صمیمی. با دستی که تکونم داد از افکارم خارج شدم.
- به پا غرق نشی برادر!
خنده ای کردم و ابرویی براش بالا انداختم.
سانیاگفت:
- پس این آیه کجاست؟
- صـــــاحـــــب خونه مهمون ها اومدن.
هر چهار نفر خنده ای کردیم که در اتاقی باز شد و آیه با صورت آسمونیش که توی چادر سفید نمازش قاب شده بود رو به رومون قرار گرفت. با تعجب به اشک هایی که از چشماش سرازیر می شد نگاه کردم. قدمی به طرفش برداشتم.
- آیه؟
با شنیدن صدام پاهاش شل شد و به زانو در اومد. قدم هام رو بلند برداشتم و خودمو بهش رسوندم و کنار پاش زانو زدم. ناباورانه نگاهش به من بود. دستمو به طرف صورتش دراز کردم که میان راه خشکید. کلافه دستی بین موهام کشیدم و نگاهمو به اشک هاش دوختم.
- آیه؟
آهی کشید و چشماش رو بست. چشمانی که تمام انرژی دنیا رو در من می ریخت. با عصبانیت به عقب برگشتم و نگاهمو به اون سه نفر که با تعجب نگاهشون به آیه بود دوختم و رو به سانیا فریاد زدم:
- چرا ایستادی؟! بیا بلندش کن.
سانیا که با داد من به خودش اومده بود به طرف آیه اومد و دستشو گرفت و با صدای لرزونی گفت:
- آیه عزیزم چی شده؟
آیه حرفی نزد و چشماش رو باز کرد و موبایل رو به طرف من گرفت. با تعجب به موبایلش نگاه کردم.
- اون ... اون گفت که می ... می کشتت. گفت که ... که می کشتت.
هق هق گریه اش دلمو لرزوند. صورتشو بین دستاش پنهون کرد.
- صداش ... صداش آشناست! خودش آشناست! شب ها مثل کاب*و*س توی سرم تکرار می شه. همون صدایی که می گه این قدر بزنینش که زنده نمونه. صدایی که خانوم کوچولو صدام می زنه. اون قدم ها، اون کفش ها برام آشناست. صدای خورد شدن استخون هام، توی گوشم تکرار می شه!
سانیا هم پا به پای آیه اشک می ریخت و با پشت دستش پاک می کرد. ناراحت نگاهش کردم و باز صداش زدم.
- آیه؟
دستشو از روی صورتش برداشت و نگاهم کرد. غم نگاهش اسیرم کرده بود. داغونم کرده بود.
- آراسب داره اذیتم می کنه.
سرمو جلو بردم و نگاهمو توی نگاهش دوختم.
@romangram_com