#آیه_پارت_237
خنده ای کردم و موهاش رو به هم ریختم.
- حسود خان، مهمون حبیب خداست. حالا برو بشین تا برات میوه بیارم.
علی سرشو تکون داد و با همون اخم روی مبل نشست. خنده کنان وارد آشپزخونه شدم و بشقابی پر از میوه کردم و براش بردم.
- راستی من چند روزی مهمون توئم.
لبخندی زدم.
- چرا؟
شانه ای بالا انداخت و گازی به سیب زد.
- آرش داره مامان رو برای یک کاری می فرسته یکی از شرکت هاش شمال.
با تعجب نگاهش کردم.
- لیلا جون! چرا؟
- می گه فقط به مامان اعتماد داره برای همین.
سرمو تکون دادم و به طرف آشپزخونه رفتم. مکثی کردم و به طرفش برگشتم و گفتم:
- راستی؟
سرشو به طرفم برگردوند. لبخندی زدم.
- خونه ی خودته عزیزم. تو هیچ وقت مهمون نیستی.
صورتش با لبخندی باز شد و چشمکی زد که خنده ای کردم و وارد آشپزخونه شدم. ظرف سالاد رو که در حال درست کردنش بودم رو برداشتم و شروع به تیکه تیکه کردن خیار ها کردم. سالاد شیرازی رو هم درست کردم. کارم تموم شده بود. نگاهی به آشپزخونه کردم. همه چی کامل بود. دستی به پیشونیم کشیدم و خنده ای کردم. با یک دست غذا درست کردن واقعاً خسته کننده است! با همون لبخند از آشپزخونه خارج شدم که با دیدن علی که همون جا به خواب رفته بود، قربون صدقه اش رفتم. بعد از انداختن ملافه ای روش به اتاق رفتم تا نمازم رو بخونم. در حال ب*و*سیدن سجاده بودم که موبایلم زنگ خورد. با همون چادر نماز از جام بلند شدم و روی تخت نشستم و نگاهمو به شماره ی ناشناس دوختم. دکمه ی پاسخ رو زدم و به گوشم نزدیک کردم.
-بفرمایید؟
با صدایی که از پشت خط شنیدم ضربان قلبم کند شد و دست هام شروع به لرزیدن کرد. همون موقع صدای زنگ خونه، با اشکی که از چشمام سرازیر می شد هماهنگ شد.
(آراسب)
اخمی به آرسام که دستشو روی زنگ گذاشته بود کردم و شانه ای بالا انداختم.
- چیه! چرا مثل میرغضب نگام می کنی؟
سانیا مشتی به بازوش زد.
- نکن بچه!
آرسام خواست چیزی بگه که با باز شدن در سکوت کرد و به طرف شخصی که در رو باز کرده بود برگشت. با دیدن چشمای خواب آلود علی لبخندی زدم.
- خواب بودی علی آقا؟
با اخمی نگاهی به آرسام کرد که هنوز دستش روی زنگ بود.
- این زنگ خراب شد تو پولش رو می دی ها.
@romangram_com