#آیه_پارت_236

مهری سرشو تکون داد.
- آهــــــان! من میرم دیگه.
با تعجب نگاهش کردم.
- کجا؟ مگه نمی مونی؟
لبخندی زد.
- نه دیوونه باید برم، وقت دکتر دارم. بعد هم باید برم پیش این داداش گرامیت.
با ناراحتی نگاهش کردم.
- خوب به آرش هم بگو بیاد دیگه.
لپمو کشید و ب*و*سه ای روی لپم گذاشت.
- خودمم خیلی دوست دارم این جا باشم. اما می دونی که وقت دکتر دارم این آرش هم که حساسه. دوست داشتم بیام ببینمت بعد برم.
- حیف شد.
لبخندی زد که ب*غ*لش کردم. از هم جدا شدیم تا حیاط همراهیش کردم. اجازه ی این که تا دم در همراهیش کنم رو نداد و خودش رفت. وارد خونه شدم لباس راحتی پوشیدم تا موقعی که نهار درست می کنم بوی غذا نگیرم. به طرف آشپزخونه راه افتادم و دعایی به جون عزیز کردم که غذا درست کردن رو یادم داده بود. با یادآوری عزیز دلتنگیم زیاد شد و با آهی دلتنگی رو از خودم دور کردم و شروع به درست کردن غذا کردم. غذای مورد علاقه ام رو که زرشک پلو با مرغ بود رو اول از همه درست کردم و بعد از اون مرغ ترشه ی شمالی، که یکی از غذاهای مورد علاقه ی آقاجون بود رو درست کردم. آه دیگه ای کشیدم. یعنی آقا جون دلتنگ من هم می شه؟ پوفی کردم و مشغول درست کردن سالاد بودم که زنگ خونه به صدا در اومد. با تعجب نگاهی به ساعت کردم. یعنی به همین زودی اومدن! شالمو روی سرم انداختم و چادر رو هم همین طور و به طرف در رفتم.
- کیه؟
- آیه درو باز کن. باید برم دستشویی.
از پشت در خنده ای کردم و در رو براش باز کردم. سلام تندی کرد و کیفشو توی ب*غ*لم انداخت و به طرف خونه دوید. به طرف در برگشتم که در رو ببندم که نگاهم به همون ماشین آشنا افتاد! با تعجب نگاهش کردم که ماشین رو روشن کرد. با عجله در رو بستم و با سرعت وارد خونه شدم که همون موقع علی از دستشویی خارج شد.
- چیه! روح دیدی؟
با دیدن علی دلم گرم شد. می دونستم با بودن کسی نمی تونن صدمه ای به من برسونن. لبخندی به روش زدم که نفس عمیقی کشید.
- ببین چه بوهایی میاد! اشتهام باز شد.
به طرف آشپزخونه راه افتاد که جلوشو گرفتم و اخمی کردم.
- کجا آقا پسر؟
مظلومانه نگاهم کرد.
- گشنمه آبجی!
- صبر کن همه بیان، بعد می شینی می خوری.
- کی می خواد بیاد؟
- فضولی بچه؟! بشین استراحت کن منم میوه واست میارم بعد که همه اومدن ناهار می خوریم.
علی دست به سینه و اخم کرده ایستاد.
- من فکر کردم امروز دیگه منو تو تنهاییم! تو رفتی مهمون دعوت کردی؟

@romangram_com