#آیه_پارت_235
- خودتون رو تقدیم کنید.
- بـــــله!
با صدای خنده آرسام، آراسب قطع کرد. با تعجب به موبایل توی دستم چشم دوختم که با صدای زنگ پیامی که اومد از جام پریدم. پیام رو باز کردم و لبخندی زدم.
- دیوونه!
- کی دیوونه است؟
با صدای مهری از جام پریدم. امروز همه دست به دست هم دادن تا منو بترسونن!
- چیه ترسیدی؟
نفسمو به بیرون فوت کردم و رو به مهری گفتم:
- امروز مهمون دارم.
- برای همین گفتی دیوونه!
خنده ای کردم و از جام بلند شدم.
- نه بابا از دست این آراسب. دیوونه پیام داده که با آرسام و سانیا بلند می شن میان، شاید احسان رو همراهشون آوردن.
صدایی از مهری نشنیدم به طرفش برگشتم که اونو خیره به خودم دیدم.
- چیه؟
مهری شانه ای بالا انداخت.
- این آراسب خوشتیپه که حرف زور می زنه؟
اخمی کردم.
- آراسب کجاش حرف زور می زنه؟
مهری بلند شد و دستشو به کمرش زد و ادای منو در آورد.
- خجالت بکش دختر. آرسام هم فکر کنم همونی بود که تمام ناموس این سانیا رو دید دیگه؟
خنده ای کردم.
- آره خودشه.
- خب، خدا رو شکر حافظه ام خوبه. احسان کیه؟
به طرفش برگشتم. لبخندی زدم. توی معرفی احسان مونده بودم. نمی دونستم باید شغل واقعی احسان رو بگم یا نه! بدون حرفی به طرف آشپزخونه رفتم.
- جواب ندادی؟
پوفی کردم. می دونستم تا جوابش رو ندم دست بردار نیست. با همون لبخند ظاهری به طرفش برگشتم.
- پسر عموی آراسبه. تصادف که کردم کمکم کرده بود.
@romangram_com