#آیه_پارت_234

خنده ی پر صدایی کردم و وارد خونه شدم. به طرف آشپزخونه رفتم. همه جا از تمیزی برق می زد! در یخچال رو که باز کردم لبخند عمیقی زدم. یخچال پر بود. آهی کشیدم. دلم برای اون میزی که همه دورش جمع می شدیم و صبحونه می خوردیم تنگ شده بود.
- وای، چقدر هلو!
با صدای مهری باز نگاهمو به در یخچال دوختم. با دیدن پلاستیک های هلو خنده ای کردم که مهری مشکوک نگاهم کرد.
- به چی می خندی تو؟!
- به این همه هلو.
به طرفش برگشتم که اشاره ی به سرش کرد.
- از این جا کم داری خواهر؟
خنده ای کردم که موبایلم زنگ خورد. شالمو از روی سرم برداشتم و به طرف موبایلم که روی میز بود رفتم. با دیدن اسمش روی صفحه ی گوشی لبخند شادی روی لبم نشست. دکمه ی پاسخ رو زدم و گوشی رو به گوشم نزدیک کردم.
- سلام.
صدای نفس های کش داری رو که از اون طرف خط می کشید رو می شنیدم. بعد از دقایقی جواب سلامم رو داد.
- سلام بر تو بانو. راحتی اون جا؟
خنده ای کردم.
- خونه ی خودمه ها!
- اِ، راست می گی ها! خوب بانو ما خودمون رو به خونه ات دعوت کردیم.
با تعجب روی مبل نشستم.
- خودتون رو؟
- آره دیگه. گفتیم یک جمعه رو همه تعطیلیم کجا بریم، که آرسام گفت بریم خونه ی آیه.
از اون طرف خط صدای آرسام رو شنیدم که گفت:
- یک دروغی می گفتی مردم باور کنن!
صدای مشتی که به آرسام زد رو شنیدم و به خنده افتادم که صدای آرومش به گوشم رسید که گفت:
- همیشه بخندی.
سکوت کردم و نفس عمیقی کشیدم.
- خب خانوم ناهار چی داریم؟
لبخندی زدم.
- چی دوست داری درست کنم؟
- هر چی شما درست کنین ما بی چون و چرا می خوریم.
- شما تشریف بیارید، من هر چی بخواید تقدیم می کنم.

@romangram_com