#آیه_پارت_233

- پس دستت طلا، تا من یک دوش می گیرم تو همه چیز رو آماده کن.
مهری چپ چپ نگاهم کرد که خنده ای کردم و هر دو وارد شدیم. به طرف اتاقم می رفتم که یادم اومد ممکنه توی خونه چیزی نباشه.
- مــــهری؟
مهری با پاکت پنیر و مربا بیرون اومد. با دیدن دست پرش یک لحظه متعجب شدم.
- چیه؟ چته! نکنه باید بیام تو حموم کیسه بکشم واست؟
خنده ای کردم.
- هیچی دستت درد نکنه.
مهری چشم غره ای رفت.
- خر شدم خانوم. برو زودی دوش بگیر بیا.
سرمو تکون دادم و به طرف اتاقم رفتم. زیر لب از آراسب تشکر کردم. با وارد شدن به اتاقم نسیمی به صورتم خورد. همیشه توی این اتاق احساس خوبی داشتم. لبخندی زدم و به طرف ساکم که روی تخت گذاشته شده بود رفتم. پاکت نامه رو روی تخت گذاشتم و در ساکمو باز کردم. با بودن دوربین ها لباس های آستین بلندی انتخاب کردم و بعد از دوشی که سرحال آوردم نماز صبحم که قضا شده بود رو خوندم و از اتاق خارج شدم. خبری از مهری نبود! شالمو روی سرم درست کردم و خارج شدم که نگاهم به مهری افتاد که نگاهش به درخت ها و گل ها بود.
- به چی این طور نگاه می کنی؟
با صدام از جاش پرید و اخمی کرد.
- یک اهمی بکن بیا! نمی گی بچه ام میافته؟
لبمو گزیدم و پشت چشمی براش نازک کردم.
خدا نکنه. همچین به این درخت ها و گل ها نگاه می کردی، انگار که تا حالا ندیده بودیشون!
مهری لبخندی زد.
- همچین می گی درخت ها انگار این شاخه ها درختن!
به طرف سفره ای که روی تخت کنار حوض پهن کرده بود رفتم و گفتم:
- به باغچه ی من توهین نکن.
رو به روم نشست و روسریش رو از سرش برداشت. دوست داشتم بهش بگم این کار رو نکن ولی چیزی نگفتم و سرمو زیر انداختم.
- من غلط کنم به باغچه ی شما توهین کنم خانوم. از این همه نظم باغچه خوشم میاد.
لبخندی زدم و لقمه ای براش گرفتم.
- قابل شما رو نداره.
لبخندی زد و لقمه رو از دستم گرفت. همون طور که برای خودم لقمه می گرفتم برای اون هم می گرفتم. بعد از سیر شدن مشغول جمع کردن سفره شدم. این مهری هم امروز دلش برای باغچه تنگ شده بود! همه ی وسایل سفره رو که جمع کردم به مهری گفتم:
- خانم بفرمایید داخل. خودت که هیچی، خوشگل خاله سرما می خوره.
مهری خنده ای کرد و دستی به شکمش کشید.
- دیدی مامانی خاله آدم فروش شده!

@romangram_com