#آیه_پارت_232
چشم هامو بستم و باز کردم که یعنی باشه. قدمی جلو اومد تکون نخوردم بی حرکت ایستادم. بوی تلخ شکلات رو به ریه هام فرو بردم و لبخند بی جونی در اون موقعیت زدم.
- آیه؟
آیه رو اون قدر با احساس گفته بود که ناخودآگاه یک قدم به عقب رفتم و از نگاهش گریختم. بی توجه به سنگینی نگاهش وارد خونه شدم و در رو بستم. پیشونیم رو روی در گذاشتم و نالیدم. از دردی که داشتم و نمی تونستم به زبون بیارم نالیدم. لبمو اون قدر به دندون فشرده بودم که مزه ی خون رو در دهنم احساس می کردم.
- آیه شام میای خونه ما؟
با صدای علی انگار که از خوابی بیدار شده باشم از در فاصله گرفتم و نگاهش کردم.
- نه شام خوردم داداشی، تو بخور.
علی که حالم رو دید از خونه خارج شد و رفت. این روز ها دروغگو هم شده بودم. پوزخندی زدم و چادر رو گوشه ی خونه پرت کردم. خیلی وقته دروغگو شدم. دروغگویی که پا توی دنیای محبت گذاشت که باز به بن بست خورد و از همون بالا سقوط کرد و گفت که این محبت سهم من نیست. مقنعه ام رو از سرم کشیدم که با صدای شکستن گیره ی سرم، موهام اجازه سرازیر شدن رو به خودشون دادن و روی شونه ام ریختن. تکیه ام رو به دیوار دادم و همون جا سر خوردم و از دل فریاد زدم. فریادی از بی کسی، فریادی از بی همدمی.
- خــــــــــــــــــــدا؟
اما این بغض سرباز نزد و در گلوم موند. چشم های خسته ام رو روی هم گذاشتم و با اون همه درد به خواب رفتم. خوابی که از هر کاب*و*سی بدتر بود. آقاجون دستمو گرفت و به شهاب نزدیک شد. دستمو از دستش کشیدم که با عصبانیت به طرفم برگشت و با نفرت نگاهم کرد و گفت:
- تو هم یکی مثل اون شدی!
با سیلی که به صورتم زد از خواب پریدم! نگاهی از ترس به اطراف کردم. خیس عرق بودم! تمام بدنم درد می کرد. بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و متوجه شدم که توی خونه ی خودم هستم. همون خونه ای که روزی توی اون احساس آرامش می کردم. روی زمین دراز کشیدم و به یاد خوابم افتادم. جمله ی آقاجون تو گوشم زمزمه شد. «تو هم مثل اونی.» با صدای زنگ خونه از جام تکون نخوردم. بعد از چند لحظه صدای زنگ قطع شد. خسته از روی زمین بلند شدم که صدای زنگ موبایلم از جا پروندم. دیشب اون قدر حالم خراب بود که وسایلم رو اطراف خونه پرت کرده بودم. صدای زنگ رو دنبال کردم که اون رو زیر میز پیدا کردم. خم شدم که موبایلم رو بردارم اما نگاهم به همون پاکت نامه ای که عدد بیست بزرگ روی اون نوشته شده بود افتاد. با تعجب نگاهمو به پاکت دوختم.
- این این جا چی کار می کنه؟!
دست بردم درش رو باز کنم که باز صدای موبایل توجهم رو جلب کرد. همون طور که نگاهم به پاکت نامه بود دکمه ی پاسخ رو زدم. با صدای جیغ مهری موبایل رو از گوشم فاصله دادم.
- آیـــــــــــــــه؟ چرا در رو باز نمی کنی ورپریده؟
لبخندی روی لبم نشست و پاکت نامه رو لمس کردم و با صدایی که از بغض گرفته بود گفتم:
- خواب بودم شرمنده.
- بایدم شرمنده باشی، دختره ی چشم سفید. چند روز کنارت نبودم ببین ساعت چند از خواب بیدار می شه!
نگاهی به ساعت کردم که عدد نه رو نشون می داد. خنده ای کردم.
- مامان جان، ساعت نه که بیشتر نیست؟
- یک مامان جانی نشونت بدم. زود بیا درو باز کن.
خنده ای کردم و تماس رو توی صورتش قطع کردم. بلند شدم و با همون پاکتی که توی دستم بود به طرف در رفتم که با یاد آوری دوربین ها چادر سفیدم رو از روی جالباسی کنار در برداشتم و به طرف در حیاط به راه افتادم. با باز کردن در مهری وارد شد و در رو محکم بست! سرمو با تأسف تکون دادم.
- جنی می شی خواهر من! چرا در خونمو می شکنی؟
مهری نگاهشو به اطراف دوخت و لبخند دندون نمایی زد.
- صبحونه خوردی؟
خمیازه ای کشیدم و ابروم رو بالا انداختم.
- نه نخوردم.
- خب هوا به این خوبی تو حیاط می خوریم.
@romangram_com