#آیه_پارت_231
- آیـــــه؟
چشمامو باز نکردم. شاید نمی خواستم باز کنم که از چشمام حقیقتی رو بخونه که خودم باور نداشتم. دستمو به طرف دستگیره دراز کردم که باز هم صدام زد. با لبخند تلخی چشمام رو باز کردم.
- چیزی شده؟
حرفی نزدم. فقط سرمو به علامت نه تکون دادم و نگاهش کردم. ترس رو از چشماش می خوندم. اما توان گفتن حرفی رو نداشتم. من دست خورده ی تقدیری بودم که آقاجون برام در نظر گرفته بود. خیره به هم بودیم. شاید می خواستیم نگفتنی ها رو توی نگاه هم بگیم که با ضربه هایی که به شیشه ی ماشین خورد نگاهمون رو از هم گرفتیم. نگاهمو به شیشه ی کناریم دوختم. با دیدن علی در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.
- آیــــــه!
خنده ای کرد که از خنده اش شاد شدم و برای لحظه ای غم دنیا رو پس زدم. با ذوقی که اون با دیدنم داشت خندیدم. خنده ای که شاید دیگه روی لبام ظاهر نمی شد.
- وقتی توی ماشین دیدمت باور نکردم!
موهاش رو با دست سالمم به هم ریختم. مثل همیشه اخم نکرد فقط نگاهم کرد. لبخندی بهش زدم.
- داشتی کشیک می دادی؟
علی که تازه متوجه آراسب شده بود مردونه جلو رفت و دستشو به طرف آراسب دراز کرد.
- سلام آقا آراسب، نه کشیک نمی دادم.
لبخندی زدم و رو به علی گفتم:
- پس داشتی چی کار می کردی شیطون؟
شانه ای بالا انداخت و با همون ژست مردونه اش به طرفم بر گشت و گفت:
- داشتم به همون مردی که بهت گفته بودم نگاه می کردم.
با این حرفش لبخند از روی لبم ماسید. آراسب با تعجب نگاهشو به علی دوخت.
- کدوم مرد؟
علی دستشو به طرف چانه اش برد و نگاه پر از سوالش رو به من دوخت.
- اسمش چی بود؟
چیزی نگفتم. فقط بی حرکت ایستاده بودم و آروم نفس می کشیدم.
- آهــــــان شهاب.
اسم کاب*و*سم رو گفته بود. کاب*و*سی که همیشه ازش فراری بودم. آهی کشیدم و نگاهمو به آراسب دوختم. نگاه پر از سوالش کلافه ام کرده بود. لب هاش تکون خورد تا چیزی بگه، که با زنگ موبایلش منصرف شد. نگاهی به صفحه موبایلش کرد و نفسش رو پر صدا بیرون داد. دستشو توی جیب کتش کرد و کلید رو به طرفم گرفت.
- در رو روی غریبه ها باز نکن.
علی کلید رو از دستش قاپید و به طرف در رفت. نگاهش رو بالا گرفت و به چشمام دوخت.
- مواظب خودت که هستی؟
حرفی نزدم و فقط سرمو تکون دادم. می دونستم با هر کلمه ای که از دهنم خارج بشه این بغضی که راه گلوم رو گرفته سرباز می کنه. لبخند مهربونی زد.
- مشکلی پیش اومد زنگ بزن.
@romangram_com