#آیه_پارت_230

با تعجب نگاهش کردم. عصبانیت اون لحظه ی آراسب برام عجیب بود! آرسام با عجله به طرف ماشین اومد که آراسب شیشه رو پایین داد.
- کار رو انجام دادی؟
آرسام پوشه ای که فردین به اون داده بود رو به دست آراسب داد و گفت:
- خودشه؟
آراسب پوشه رو پشت انداخت و ماشین رو روشن کرد و با همون عصبانیت رو به آرسام گفت:
- با این پوشه مشخص می شه.
از حرف هاشون سر در نیاوردم. بعد از خداحافظی ماشین رو به حرکت در آورد. نگاهش کردم اخم هاش هنوز در هم بود و در فکر فرو رفته بود! چیزی نگفتم و به بیرون خیره شدم. دلشوره داشتم. احساس بدی که دامن گیرم شده بود و اجازه ی هر کاری رو از من می گرفت. دستمو روی ساعت آراسب گذاشتم و آهی کشیدم. با آه کشیدنم نگاهمو به آراسب دوختم. اما نخندید و لبخند هم نزد. باز سرمو به طرف پنچره برگردوندم و به بیرون خیره شدم. از خستگی چشم هامو روی هم گذاشتم. با صدای در ماشین از جام پریدم و چشمام رو باز کردم. آراسب با تردیدی که توی چشماش بود لبخندی زد و گفت:
- بیدارت کردم؟
با دیدن لبخندش لبخندی زدم.
- خیلی خسته بودم ببخشید.
- مهم نیست کار زیادی آدم رو خسته می کنه.
سری تکون دادم و نگاهی به اطراف کردم و گفتم:
- این جا کجاست؟
- اومده بودم کاری انجام بدم که تموم شد.
- چرا بیدارم نکردی؟ منظورم اینه که مزاحمت نمی شدم.
چیزی نگفت فقط عمیق نگاهم کرد. دوست نداشتم نگاهمو از چشماش بگیرم. اما باز هم همین چشم ها همین درخشش بود که آروم و امیدوارم می کرد. آراسب نفسش رو به بیرون فوت کرد و به رو به رو خیره شد. با آهی که کشید لبخندی زدم.
- انگار مریضی من واگیر دار بوده تو هم به آه کشیدن دچار شدی!
باز هم حرفی نزد و همون طور به رو به رو خیره مونده بود. نگاهمو به گچ دستم دوختم و با دیدن یادگاری علی لبخندی زدم.
- فردین رو می شناسی؟
با تعجب نگاهمو از دست گچ گرفته ام گرفتم و به آراسب دوختم. چرا نگام نمی کرد؟ نگاهمو به نیم رخش دوختم. اخم هایش در هم رفته بود! کلافه دستی بین موهاش کشید.
- آیه می شه این طور نگام نکنی؟
- نه.
این قدر قاطع این حرف رو زده بودم که خودم هم از این جسارتی که پیدا کرده بودم تعجب کردم. نمی دونم نه گفتن من چه چیزی با خودش به همراه داشت که اخم های آراسب به لبخندی تبدیل شد و ماشین رو به حرکت در آورد. هیچ کدوم از ما حرفی نمی زدیم. هر دو سکوت کرده بودیم. به کوچه که نزدیک شدیم دلم پر کشید به همون خونه ای که محبت پدر، مادر و بردار رو باور داشتم و از اون فرار می کردم. به طرف آراسب برگشتم. ماشین رو متوقف کرد و سرشو روی فرمان گذاشت. نگران نگاهش کردم. خواستم چیزی بگم که با دیدن سایه ی مردی که از کنار ماشین آراسب گذشت به خودم لرزیدم. باورم نمی شد خودش بود! زیر لب اسمش رو زمزمه کردم:
- شهاب!
آراسب سرشو بلند کرد و به چشمام خیره شد. نگاه آراسب رو کنار زدم و به عقب نگاه کردم. همون قامت، همون عینکی که همیشه روی چشماش بود! نفسم کند شده بود. به طرف آراسب که صدام می زد برگشتم چشماش نگران شده بود. همون نگرانی هایی که برای من بود و فقط توی چشم های اون دیده می شد.
- امروز چه تاریخیه آراسب؟
با تعجب نگاهم کرد. می دونستم منتظر این سوال نبود. نگاهی به موبایلش کرد و با تاریخی که گفت به خودم لرزیدم و چشمام رو بستم. قطره اشکی از چشمام سر خورد و از گونه ام سرازیر شد. فقط پنج روز به اومدن عزیز و آقاجون مونده بود! یعنی پنج روز برای فراموشی این همه خاطره وقت داشتم.

@romangram_com