#آیه_پارت_229
چشمکی زد و وارد اتاق شد. لبخندی روی لبم نشست. حقیقت داشت با بودن آراسب، هیچ خطری تهدیدم نمی کرد. نگاهمو به در بسته ی اتاقش دوختم و برای داشتن چنین شخصی کنار خودم به عنوان یک حامی حتی برای یک لحظه، خدا رو شکر کردم که توی این دنیا برای من هم شادیی کنار گذاشته بود.
****
با داشتن کار زیاد، امروز واقعاً خسته شده بودم. چادرمو روی سرم مرتب کردم و تکیه ام رو به ماشین دادم و منتظر آراسب ایستادم. نگاهمو به آرسام دوختم که توی ماشینش نشسته بود و غذا می خورد. خنده ای کردم که نگاهش رو به من دوخت و شیشه ی ماشینش رو پایین داد.
- بایدم بخندی!
- وقتی این قدر گشنه بودی چرا نیومدی با هم بخوریم؟
آرسام قاشق دیگه ای در دهنش گذاشت و گفت:
- چی بگم خواهر.
خنده ی بلندتری کردم.
- تو فعلاً این یک لقمه رو بخور بعد بگو.
سرش رو تکون داد و با قورت دادن لقمه اش رو به من گفت:
- بابا تو که این آراسب رو می شناسی، ظهر که این طور اعصابش خورد بود، اگه می گفتم بدون من به کارها برسید که می شد عزرائیل.
خنده ای کردم.
- نچ، نچ. ناسلامتی برادر بزرگ تری!
- قسمت خواهر من. ملت این روزها بزرگ تر کوچیک تر حالیشون نیست که این آراسب حالیش باشه!
- من چی، حالیم نیست؟
آرسام که در حال خوردن لقمه ی دیگه ای بود با صدای آراسب لقمه توی گلوش پرید و به سرفه افتاد. با دیدن وضعیتش با خنده به طرف آراسب برگشتم. با دیدن فردین ریاحی خنده از روی لب هام ماسید. آراسب با لبخندی جلو اومد و دکمه ی ماشین رو زد.
- منتظر موندی؟
بدون این که نگاهمو از فردین بگیرم سرمو تکون دادم. آراسب نگاهمو دنبال کرد و آروم گفت:
- آیه چیزی شده؟
نگاهش کردم. آرسام از ماشین پیاده شد و نگاهم کرد. لبخند کم جونی زدم که صدای فردین توی گوشم پیچید.
- آقای فرهودی بنده دیگه رفع زحمت می کنم.
آراسب پوزخندی زد که آرسام به آرومی که من بشنوم گفت:
- هر چه زودتر بهتر.
آراسب در ماشین رو باز کرد و به من اشاره کرد که سوار شم. بدون حرفی سوار شدم. نمی دونم چه حرفی بین اون سه نفر گفته می شد که اخم هر سه نفرشون در هم رفته بود! فردین سرشو به طرف من برگردوند و پوزخندی زد که آراسب قدمی به طرفش برداشت. اگه آرسام شانه اش رو نمی گرفت مطمئن بودم که آراسب یک مشت حوالش می کرد. آراسب عصبی دستی بین موهاش کشید و دست آرسام رو از روی شانه اش کنار زد و به طرف ماشین اومد. در طرف راننده رو باز کرد و سوار شد. نگاهی بهش کردم. رگ گردنش بیرون زده بود!
- آراسب؟
جوابی نداد. نگاهش به آرسام و فردین بود. نگاهشو دنبال کردم که دیدم فردین پوشه ای رو به طرف آرسام گرفت و بعد از این که سرشو برای آراسب تکون داد سوار ماشینش شد.
- م*ر*ت*ی*ک*ه ی ع*و*ض*ی.
@romangram_com