#آیه_پارت_228
آرسام با تعجب نگاهی به جمع سه نفره ی ما کرد.
- رفته بودم ن ...
نگاهش روی لیوان توی دستم ثابت موند. با نگرانی قدمی جلو اومد.
- چی شده آیه؟
لبخند بی روحی زدم. خواستم جوابش رو بدم که آراسب با خشمی که آشکارا در صداش نمایان بود گفت:
- مگه نگفتم تنهاش نذار؟
آرسام رو به روم ایستاد و بی توجه به لحن عصبی آراسب به من گفت:
- خوبی خواهری؟
با خواهری گفتنش لبخندم عمیق تر شد. سرمو تکون دادم که، خوبم. لبخند مهربونی زد و ابرویی برای آراسب بالا انداخت که چیه؟ آراسب با نگاه عصبی براش خط و نشون می کشید که با صدای مرد هر سه هم زمان به طرفش برگشتیم. حالا من بودم که نگاه و پوزخندم رو به مرد دوخته بودم و دو حامیم جلوی من، رو به روش ایستاده بودند. مرد که از نگاهم حرف روی لبمو خونده بود گفت:
- می تونیم کارها رو شروع کنیم؟
آرسام نگاهش رو به مرد دوخت و اشاره ای به من کرد که سر پا نباشم و روی صندلی بشینم. روی صندلی نشستم که آرسام دست به سینه رو به مرد یا همون فردین ریاحی گفت:
- چه کاری؟
آراسب اشاره ای به فردین کرد و گفت:
- ایشون آقای فردین ریاحی هستند که برای همکاری با پروژه شرکتشون برای بستن قرار داد اومدن.
آرسام یک تای ابروش رو بالا داد که آراسب رو به فردین گفت:
- چرا هماهنگ نکردین امروز میاید شرکت؟
به وضوح تعجب رو می شد در نگاهش خوند. با زنگ خوردن تلفن جوابش رو نشنیدم. فقط نگاهمو به اون ها دوختم که وارد اتاق آراسب شدند. بعد از دقایقی آراسب از اتاق خارج شد و رو به من گفت:
- بلند شو برو ناهارت رو بخور.
- میل ندارم.
آراسب اخمی کرد و اشاره ی به کیسه های غذایی که آرسام آورده بود کرد.
- تا من از اتاق میام بیرون می خوام خورده باشی. بعد می برمت خونه.
خواستم حرفی بزنم که با اخم عمیقی که کرده بود حرفم رو خوردم. سرشو تکون داد. خواست وارد اتاق بشه که مکثی کرد و رو به من گفت:
- آیه چرا ترسیده بودی؟
نگاهش کردم. یک نگاه عمیق. با یاد آوری صحنه ها بهش گفتم:
- آراسب از این مرد می ترسم!
آراسب لبخندی زد.
- کنارتم از چیزی نترس.
@romangram_com