#آیه_پارت_227
- بله پلاک دوازده. منبع هم همون جا می تونین پیدا کنین.
صدای قدم ها قطع شد. نفسم رو به بیرون فوت کردم و بی توجه به اطراف مدادم رو بین انگشتام تکون دادم. بعد از توضیح کامل گوشی رو قطع کردم. خواستم تکیه ام رو به صندلی بدم که مداد از دستم افتاد. خم شدم و مداد رو برداشتم که نگاهم به دو جفت کفش افتاد. نفس توی سینه ام حبس شد. صحنه های تصادف مانند فیلمی از جلو چشمام گذشت. قدم ها نزدیک تر شد. دردی که توی قفسه سینه ام به خاطر خم شدن پیچیده بود به آخی تبدیل شد. قدم ها بلند برداشته شد. بلند شدم و راست ایستادم. نگاهمو در چشمان مرد دوختم. صورت مرد برام واضح تر شد ولی در هاله ای از ابهام قرار گرفت. مرد پوزخندی زد.
- چیه کوچولو؟
قفسه ی سینه ام با سرعت بالا پایین می رفت. نگاهمو به اطراف دوختم که پوزخندش عمیق تر شد.
- خانوم کوچولو اتفاقی افتاده؟
صداش آشنا بود. همون صدایی که برای اولین بار شنیدم! «بزنینش نباید زنده بمونه.» سوزش دنده ام اشک رو در چشمام جمع کرد و قطره اشکی از چشمم چکید. تصویرها برام واضح تر می شد. ولی صورت ها و اشخاص برام در ابهام بودن. درست پشت مه غبار گرفته ای پنهون بودند. مرد قدم دیگه ای جلو اومد. به عقب رفتم که با دیوار پشت سرم برخورد کردم چشم هام رو بستم. درد امانم رو بریده بود و نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود.
- آیــــه؟
دستمو روی قفسه ی سینه ام بردم و به آراسب که پشت اون مرد ایستاده بود چشم دوختم. بیشتر از این تحمل وزنم رو نداشتم از روی دیوار سر خوردم. دیگه جای امنی بودم. جایی که آراسب بود امن بود. آراسب مرد رو کنار زد و رو به روم نشست. نگاهمو به چشمان نگرانش دوختم و آهی کشیدم.
- آراسب؟
- جان آراسب؟
دیگه از بودنش مطمئن شده بودم. لبخندی زدم و چشمام رو بستم که صداش رو شنیدم که کسی رو صدا می زد که برام آب قند بیاره.
- آیه؟
حرفی نزدم. شاید حرفی برای گفتن نداشتم. دستمو به دیوار تکیه دادم و بلند شدم چشمامو باز کردم. هنوز چشمای نگرانش روی من بود. لبخندی زدم که نگاهم به همون مرد افتاد. آراسب با دیدن ترسم به طرف مرد برگشت و نگاهش رو به مرد دوخت. با دیدن نگاه خیره ی مرد پشت آراسب سنگر گرفتم. آراسب سرشو کج کرد و جلوی نگاه خیره مرد رو به من گرفت.
- بــله؟
صدای لرزون از عصبانیتش رو می شناختم. مرد پوزخندی به لب آورد و اشاره ای به من که پشت آراسب بودم کرد.
- خانم خوب هستن؟
دیگه از کوچولو گفتنش خبری نبود! آراسب سرشو به طرفم برگردوند. می دونستم که صورتم حالا از ترس و درد مثل گچ سفید شده. لبخند دل گرم کننده ای زد و رو به مرد گفت:
- فرمایش؟!
مرد با همون پوزخند رو به آراسب گفت:
- آقای فرهودی، ریاحی هستم. فردین ریاحی.
اسم فردین ریاحی رو زیر لب زمزمه کردم و نگاهمو به او دوختم که آراسب قدمی به او نزدیک شد.
- قرار ما امروز نبود آقای ریاحی!
- کارها هر چه زودتر تموم بشه بهتره. امروز و فردا مهم نیست.
خانم احمدی از آشپزخانه خارج شد که یاد حرف آرسام افتادم که گفت: «امروز این احمدی زیاد مزاحم می شه!» حق رو به آرسام دادم. امروز واقعاً خیلی مزاحم می شد! آراسب لیوان آب رو ازش گرفت و با لبخندی به طرف من گرفت. لیوان رو از دستش گرفتم. با دیدن دستای لرزونم سرزنش گر نگاهم کرد که سرمو زیر انداختم.
- کارها رو از امروز شروع کنیم؟
آراسب خواست حرفی بزنه که آرسام با کیسه های غذا وارد شد. آراسب با دیدنش اخمی کرد و با صدایی که سعی در آروم نگه داشتنش داشت رو به آرسام گفت:
- کجا بودی تا حالا؟
@romangram_com