#آیه_پارت_226

یک تای ابروم رو بالا دادم و همون لبخند رو روی لبام حفظ کردم.
- چطور نگاهت می کنم؟
آرسام لحظه ای نگاهم کرد. من که به سختی خنده ام رو نگه داشته بودم به صورت رنگ پریدش خیره شدم. آرسام این پا اون پا کرد، که نگاهی به پشت سرش انداختم و گفتم:
- اِ، سانیا تو که قرار بود دیگه نیای!
آرسام با شنیدن اسم سانیا چشماش درخشید و برگشت. از این که مطمئن شده بودم که احساسم به من دروغ نمی گفت خوشحال شدم. آرسام که فهمیده بود اون رو دست انداخته بودم به طرفم برگشت.
- داشتیم آیه خانوم؟!
شانه ام رو بالا انداختم و با خنده ی شیرینی گفتم:
- شما هم که بــــــلـــــه آقا آرسام!
آرسام خجالت زده کتش رو درست کرد که دستمو زیر چانه ام زدم و بهش خیره شدم.
- کی شیرینی می خوریم داداشی؟
آرسام خنده ی شیرینی کرد.
- تو چطور فهمیدی؟
- همین حالا خودتو ضایع کردی.
با خنده سرشو تکون داد و گفت:
- ای شیطون! پس می خواستی مچ گیری کنی دیگه؟
با لبخندی سرمو تکون دادم که برادرانه نگاهم کرد و گفت:
- خیلی دوست داشتم در این مورد با کسی حرف بزنم ولی ...
نگاهشو به جای دیگه ای دوخت که گفتم:
- ولی قدرت گفتنش رو نداشتی؟
آرسام سرشو تکون داد که با خارج شدن خانوم احمدی اخم های آرسام درهم رفت.
- این احمدی زیادی مزاحم می شه ها!
خنده ای کردم و گفتم:
- هر وقت بخوای حرف بزنی هستم.
- مگه جز تو چند تا خواهر دیگه دارم؟ مطمئن باش به خودت می گم.
لبخندی زدم. جواب لبخندم رو با لبخند مهربونی داد و از شرکت برای گرفتن ناهار خارج شد. نگاه گرم برادرانه ی آرسام شادی رو در دلم برپا کرده بود. آرزوی داشتن برادری رو در حقم تموم کرده بود. ذوقم برای عاشق شدنش یا حتی خواستنش شیرین بود. بار دیگر دستمو روی ساعت آراسب کشیدم و زمزمه کردم:
- ممنونم آراسب که خانواده ای نصیبم کردی.
سرمو بلند کردم و نگاهمو به اتاقش دوختم. جای خالیش زیاد به چشم می خورد! انگار شرکت بدون اون همون شرکت سابق نبود! یا من این طور فکر می کردم؟ آهی کشیدم. کجایی آراسب؟ با زنگ خوردن تلفن روی میز به خودم اومدم و باز کارم رو شروع کردم. هنوز تلفن رو قطع نکرده بودم که صدای قدم هایی به گوشم رسید! مداد رو در دستم چرخوندم.

@romangram_com