#آیه_پارت_225

- من راحتم داداش.
آرسام پشت چشمی برام نازک کرد که هر دو با صدای بلندی شروع به خندیدن کردیم. با دیدن خانم احمدی یکی از مهندس ها که از اتاقی خارج می شد آرسام خنده اش رو جمع کرد و رو به من که خنده ام به لبخندی تبدیل شده بود گفت:
- خانوم اسفندیاری لطفاً امروز هر کس با آراسب کار داشت وصل کنین اتاق من.
یک لحظه دلم گرفت. آروم طوری که فقط آرسام بشنوه گفتم:
- پس آراسب امروز نمیاد؟
آرسام دستی بین موهاش کشید و در حالی که با نگاه خانم احمدی رو دنبال می کرد گفت:
- نمی دونم. گفت که چند تا کار نیمه تموم دارم باید تمومش کنم.
- آهـــــان!
سرمو تکون دادم و به زیر انداختم.
- دارم میرم نهار بگیرم. چی می خوری؟
لبخندی زورکی زدم و نگاهش کردم.
- مرسی. گشنم نیست.
آرسام چشمکی زد.
- تعارف که نداریم.
آهی کشیدم. آراسب هم تعارفی نبود. فکر آراسب رو کنار زدم و گفتم:
- نه داداشم، من تعارف نمی کنم.
آرسام لبخند برادرانه ای زد و گفت:
- واست جوجه می گیرم.
- من که گفتم نمی خورم!
- وقتی غذا ببینی اشتهات باز می شه.
خنده ای کردم.
- مگه من مثل تو شکموام؟
- سانیا که هست. تو هم دوست اونی.
مشکوک نگاهش کردم و لبخند بدجنسی زدم.
- دیگه سانیا چی هست؟
آرسام که با دیدن حالت مشکوکم تعجب کرده بود، قدمی به عقب رفت.
- چرا این جوری نگام می کنی؟

@romangram_com