#آیه_پارت_224

به طرفش برگشتم و خیره در چشماش شدم.
- می دونم.
لبخندی زد و چشماش رو باز کرد و بست.
- قول دادم. سر قولم هستم که تنهات نذارم.
دلم گرم شده بود. احساس داشتن یک حامی رو داشتم که می تونه کنارم باشه. می دونم این شادی، این گرما، برای همیشه نیست. اما باز همین یک لحظه هم برای من کافی بود. پیاده شدم و رو به آراسب گفتم:
- مواظب خودت باش.
از ماشین فاصله گرفتم و نگاهمو از پشت بدرقه اش کردم. داری چی کار می کنی آیه؟ چرا این قدر ضربان قلبت تند شده! شهاب رو چی کار می کنی؟ تا کی می تونی از احساست فراری باشی؟ باز هم به خیابون که جای خالیش رو به رخم می کشید خیره شدم. تا کی می تونی متکی به دیگری و تابع اون ها باشم؟ سرمو بلند کردم تا کی می تونم تو بند چیزی باشم که با زور بوده؟ با قرار گرفتن دستی روی شانه ام از افکارم خارج شدم.
- آیه نمیای بریم داخل؟
سرمو تکون دادم و با سانیا همراه شدم. آرسام لبخندی زد و پشت سرمون راه افتاد. روز خسته کننده ای بود. آخرین کلماتی رو که مهندس آسایش گفت رو توی ورقه نوشتم و از اتاق خارج شدم که تلفن روی میزم به صدا در اومد. پوفی کردم و خودمو به میز رسوندم. باز هم سراغ آراسب رو گرفتن! آهی کشیدم و نگاهمو به در اتاقش دوختم و گفتم:
- فعلاً تشریف ندارن.
شخص پشت خط بدون حرفی گوشی رو قطع کرد. اخمی کردم و نگاهی به گوشی توی دستم انداختم. بی ادب حداقل یک خداحافظی می کردی! سرمو با تأسف تکون دادم و میز رو دور زدم و روی صندلی خودم نشستم. صندلی رو جلو کشیدم و دستمو زیر چونه ام زدم و به در بسته ی اتاقش خیره شدم. از همون موقع که پیاده مون کرده بود ازش خبری نبود! سانیا هم بعد از ساعتی موندن، سانیار اومد دنبالش و رفت. مقنعه ام رو درست کردم و تکیه ام رو به صندلی دادم. دستمو روی ساعت آراسب کشیدم. نوازش گونه لمسش کردم. احساس خوبی زیر پوستم دوید و گرمای عجیبی بدنم رو در بر گرفت! لبخندی زدم.
- خدا رو شکر ما امروز لبخند تو رو دیدم.
با شنیدن صدای آرسام از جام پریدم و دستمو روی قلبم گذاشتم. آرسام با دیدن ترسم خنده ای کرد. اخمی کردم. واقعاً هم راست می گن که پسرا از ترس دخترا خوششون میاد.
- یک اهمی، صدایی، سرفه ای. زهره ام ترکید!
آرسام که هنوز می خندید روی لبه ی میز نشست.
- من چند باری صدات زدم اما انگار این جا نبودی!
از این که سعی می کرد جلوی خنده اش رو بگیره لبخندی زدم و سرمو با تأسف براش تکون دادم.
- شیرین جون راست می گه!
- شیرین جون چی می گه؟
با حالت مشکوکی نگاهم کرد که خنده ای کردم.
- می گه که هر چی سن و سال خانواده ی فرهودی توی آقایون بالا بره بچه تر می شن!
آرسام سرشو با تأسف تکون داد و دست به سینه نشست.
- می بینی تو رو خدا! این هم از مامان ما!
- حق داره دیگه! حالا فکر می کنی بهت می خوره سی ساله باشی؟
آرسام راست ایستاد و کتش رو درست کرد.
- دستت درد نکنه دیگه بگو بچه ام! راحت باش.
خنده کنان تکیه ام رو به صندلیم دادم و ابرویی بالا انداختم.

@romangram_com