#آیه_پارت_223

...
- نه نمی تونم. شماره ماشین رو بردارین!
...
با دادی که آراسب زد از جام پریدم و با ترس نگاهش کردم.
- هـــــــــــر طــــــــــور شـــــــده شمارش رو می خوام.
سانیا دستمو توی دستش فشرد. آراسب که سنگینی نگاهمو روی خودش احساس کرده بود نگاهم کرد. با دیدن رنگ پریده ام اخم هاش باز شد و لبخندی زد. دست هاش رو دور فرمون فشرد و موبایل رو به آرسام داد که کسی به پنجره ی طرف آراسب زد. آراسب با دیدن مرد از ماشین پیاده شد و پشت به ما ایستاد. آرسام با لبخندی به عقب برگشت و نگاهمون کرد.
- چرا رنگتون پریده؟
با ترس نگاهش کردم که با صدای بلندی خندید.
- این به این در که دیگه ه*و*س بستنی نکنین.
- آخه چه ربطی داره؟
- یک ربطی داره که من دارم می گم دیگه!
سانیا پشت چشمی نازک کرد و دستشو بالا برد و تکون داد.
- ایــــــش، برو اون ور باد بیاد.
- خفه نشی دختر! باد کولر که روی توئه!
سانیا خنده ای کرد و زبونی براش در آورد.
- تو نمی فهمی برای همین هـــــیس!
بی توجه به کل کل های اون دو تا نگاهی به آراسب کردم. کلافه بود و چیز هایی به مردی که رو به روش بود می گفت. به طرفم برگشت و با لبخند دلگرمی که مهمونم کرد دلم قرص شد. آهی کشیدم که سوار ماشین شد. با خنده رو به سانیا و آرسام گفت:
- شما دو تا آبرومونو بردین! صداتون تا بیرون می اومد؟
- چی گفت:
آراسب شانه ای بالا انداخت.
- بعداً می گم.
می دونستم دوست نداره جلوی من یا سانیا چیزی بگه از کنار کافی شاپ که گذشتیم سانیا پوفی کرد و نگاهشو به بیرون دوخت. آراسب کنار شرکت نگه داشت. با تعجب نگاهش کردم چرا ماشین رو نبرد تو پارکینک؟ به طرفش که برگشتم متوجه شدم سانیا و آرسام پیاده شدن و آراسب به طرف من برگشته و نگاهم می کنه. لبخندی زد.
- چیزی شده؟
سرمو تکون دادم که لبخند دندون نمایی زد.
- زبونت رو موش خورده؟
سرمو تکون دادم که خنده ای کرد. از خنده اش لبخندی زدم و در ماشین رو باز کردم که صداش رو شنیدم که گفت:
- نمی ذارم صدمه ای بهت برسه آیه.

@romangram_com