#آیه_پارت_222

- بعضی چیزها نباید گفته بشه، نه انجامش ممکنه.
- اگه این قدر تحملم سخته چرا تحمل می کنی؟
صدای سانیا از بغض می لرزید. نگاهی به آراسب کردم که سرشو با تأسف برای اون دو تکون می داد. آرسام کاملاً به عقب برگشت و خیره به چشمان سانیا نگاه کرد و لبخندی زد.
- چون این تحمل رو دوست دارم.
سانیا سرشو زیر انداخت و نگاهش رو از پنجره به بیرون دوخت. لبخندی زدم و نگاهمو به آرسام دوختم که با لبخندی راست نشست و به رو به رو خیره شد. نگاهی به آراسب کردم که خنده اش رو نگه داشته بود. دست سانیا رو گرفتم. از سردی انگشتانش چشمام گرد شد.
- سانیا؟
به طرفم بر گشت. با دیدن سرخی گونه هایش پی به درونش بردم. چشمکی بهش زدم که گفت:
- دیوونه این قدر با این آراسب گشتی مثل اون رفتار می کنی!
نیشگونی از دستش گرفتم که خنده ای کرد.
- هنوز دلت بستنی می خواد؟
چشمامو مظلومانه باز و بسته کردم که سانیا با خنده لپم رو کشید. گفتم:
- بستنی می خوام دیگه.
- من یکی رو سراغ دارم که بستنی مفت و مجانی مهمونمون می کنه.
- جون من!
- مرگ تو.
خنده ی ریزی کردم.
- حالا این آدم خیر دیده کی هست؟
سانیا چشمکی زد و با صدای بلندی رو به آراسب گفت:
- آراســــب، آیه بستنی می خواد.
با دهانی باز نگاهی به سانیا کردم که شانه ای بالا انداخت.
- راست می گه آیه؟
خواستم حرفی بزنم که سانیا پرید وسط حرفم.
- آره که راست می گم. تو تا حالا دیدی من دروغ بگم؟!
با این حرفش آرسام شروع به خندیدن کرد. با مشتی که به بازوش زد آرسام خنده اش رو جمع کرد. آراسب نگاهی به من انداخت. لبخندی ناخودآگاه روی لبم ظاهر شد که آراسب با لبخندی مشتش رو به فرمون زد و راهش رو به طرف همون کافی شاپ همیشگی کج کرد. با لبخندی نگاهم رو به بیرون از پنجره دوختم که ماشینی با سرعت از کنار ماشین ما گذشت و پشت اون دو ماشین دیگه با سرعت پشت سرش حرکت کردند. آراسب با دیدن ماشین ها ماشین رو گوشه ی خیابون نگه داشت. آرسام به طرف آراسب بر گشت و گفت:
- خودشونن؟
آراسب عصبی دستی بین موهاش کشید و موبایلش رو از کتش بیرون آورد.
- می شنوم!

@romangram_com