#آیه_پارت_221
سانیا اخمی کرد و مشتی به بازوم زد.
- آخه دیوونه، نمی گی پات رو از این دانشگاه بذاری بیرون این آراسب تو رو که نه، ولی منو حتماً می کشه؟ مگه نمی شناسیش؟ مگه ندیدیش چقدر روت حساسه. وای، وای اگه دیر رسیده بودم که حالا رفته بودی بیرون. که چی؟ بستنی می خورم میام! دختر مگه نمی دونی واست خطر داره! اگه ماشین بهت می زد چلاق تر می شدی اون وقت چی!
با دست سالمم به پیشونیم زدم. خدایا بگم غلط کردم این سانیا رو خفه می کنی؟ با صدای تک زنگ موبایلم انگار آزادی رو به من داده باشن به طرف خروجی دانشگاه پرواز کردم. با دیدن آراسب گل از گلم شکفت، اما به روی خودم نیاوردم. فقط به لبخندی بسنده کردم. آراسب در عقب رو برام باز کرد. به طرفش رفتم که سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم! سرمو بالا گرفتم و به عقب برگشتم. نگاهم رو به اطراف چرخوندم، اما کسی رو ندیدم! اما ماشینی نظرم رو جلب کرد!
- جز جیگر شده داری چی رو نگاه می کنی؟
با خنده به طرفش برگشتم که با پس گردنی که آراسب بهش زد خنده ام بیشتر شد. سرمو با تأسف تکون دادم و به طرفشون رفتم. موقع سوار شدن، آراسب چشمکی به من زد.
- خوبی کوچولو؟
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم. با سوار شدنم آرسام به عقب برگشت.
- تو چطور این سانیا رو تحمل می کنی؟
نفسم رو به شوخی بیرون دادم و گفتم:
- اوه! نمی دونی به سختی.
- درکت می کنم، شرایط منو داری.
هر دو خنده ای کردیم که سانیا با مشتی که به من و آرسام زد هر دو خندمون رو جمع کردیم.
- که تحملم سخته، آره؟!
چشمامو گرد کردم و نگاهش کردم.
- آره خداییش.
- تحمل من دیگه سخته؟
آرسام گفت:
- خوبه خودت متوجه می شی!
- یعنی آرسام تو همچین فکری می کنی؟
آرسام سرشو تکون داد.
- شک نکن سانیا.
- یعنی چی؟ یعنی می گی که منو به زور تحمل می کنی؟
آرسام مغرورانه سرشو تکون داد.
- آره این قدر سخته که دلم می خواد ...
سانیا لب و لوچه اش آویزون شد و با ناراحتی نگاهی به آرسام کرد. نگاهی به آرسام کردم. خیلی جدی و رک حرفاش رو می زد!
- دلت می خواد که چی؟
آرسام شانه اش رو بالا انداخت.
@romangram_com