#آیه_پارت_220

- باشه متوجه شدیم. نه میاد بیرون، نه چیز گرم می خوره که بسوزه، نه دعوا می کنه که کتک بخوره، بـــــــرو دیگه!
دست منو گرفت و با خودش کشید. خنده کنان سرمو به عقب بر گردوندم و دست گچ گرفتم رو براش تکون دادم.
سانیا گفت:
- بنداز اون دست چلاقتو پایین!
خنده ای کردم که او هم با من خندید. وارد کلاس که شدیم موبایلم به صدا در اومد! سانیا سرشو با تأسف تکون داد.
- بردار، بردار که خودشه! مطمئنم می خواد بدونه رسیدی کلاس، توی راه نیفتادی!
لبمو به دندون گرفتم و دکمه ی پاسخ رو زدم.
- جانم.
سانیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد. خودمم تعجب کرده بودم که چرا همچین حرفی زدم! اون طرف خط هم آراسب سکوت کرده بود. صدای نفس هاشو از پشت گوشی می شنیدم.
- جونت سلامت کوچولو.
- کاری داشتی؟
آراسب نفسش رو توی گوشی فوت کرد.
- من وسایلت رو خونه ی خودت می ذارم بعد هم دوربین ها رو نصب می کنم.
- نصب می کنی؟
- نه! یعنی، منظورم اینه بچه ها وصل می کنن. حواس نمی ذاری برای من دیگه!
خنده ای کردم.
- سفارش کردم که تو خونه دوربین نزنن، فقط بیرون و توی حیاط، تا تو راحت باشی.
لبخندی از رضایت زدم. نگران این بودم که اگه بخوان دوربین رو تو خونه بزنن من چی کار کنم؟
- کاری نداری؟
- آراسب؟
- جان آراسب.
ضربان قلبم شروع به تند تپیدن کرد. لبمو به دندون گرفتم.
- ممنونم ازت.
گوشی رو قطع کردم و دستمو روی گونه هام گذاشتم که از گرمای صدای آراسب در حال آتیش گرفتن بود! چشمامو بستم و این احساس رو در دلم ریختم. یک احساس زیبا، که زیبایی های دنیا برام کم رنگ شد و این زیبایی پررنگ تر!
****
خسته تکیه ام رو به سانیا که غرغر می کرد دادم. خدایا دهن این دختر باز بشه، بسته شدنش فقط کار یک نفره. بی حوصله نگاهش کردم و پوفی کردم.
- سانیا سرم رفت دیدی که نرفتم بیرون!

@romangram_com