#آیه_پارت_219
لبخندی زدم و به طرفش برگشتم.
- آخه تو فضول منی؟
- آره.
خنده ای کردم و از کنارش گذشتم که گفت:
- اما فقط فضول تو.
برگشتم و نگاهش کردم. آه! آخر این چشم ها کار دستم میده. با لبخندی سرمو زیر انداختم و تکون دادم. برگشتم که چادرم کشیده شد و صدای آراسب رو کنار گوشم زمزمه وار شنیدم.
- هیچ وقت این نگاه رو از من نگیر.
از کنارم گذشت و همون طور که پایین می رفت گفت:
- مواظب اون چادرتم باش کوچولو.
با تعجب نگاهش کردم. دستمو روی ساعتش که توی دست سالمم بود کشیدم. سرمو به حالت نه تکون دادم.
- نه این ممکن نیست!
صدای سانیا رو از پایین پله ها شنیدم که گفت:
- آیــــــه مردی؟ بیا دیگه.
با صدای سانیا انگار که به خودم اومده باشم به پایین رفتم. همه کنار در منتظرم ایستاده بودند. شرمنده سرمو زیر انداختم و از پله ها پایین رفتم. نگاهمو به آراسب دوختم که نگاهش به قدم هام بود. لبخندی زدم. با رسیدن به آخرین پله شیرین جون به طرفم اومد. خودم رو در آغوشش انداختم.
- دلم براتون تنگ می شه.
- به این مادرتم سر بزن عزیزم.
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم. سخت بود! دل کندن از خونه ای که مزه ی محبت رو در اون چشیده باشی سخت بود. انگار رویایی بود که حالا تموم شده بود! سوار ماشین آراسب شدم. احسان پشت سرمون حرکت کرد. برنگشتم که نگاه دوباره ای به اون خونه بندازم. آهی کشیدم که صدای خنده ی آراسب در ماشین پیچید.
- جنی شدی داداش من؟!
نگاهی به آراسب کردم که نگاه خندونش به من بود. کسی جز من متوجه ی منظور خنده اش نشده بود. خنده ای کردم و نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم. ماشین احسان از کنارمون گذشت که آراسب بوقی زد. با ایستادن ماشین کنار دانشگاه من و سانیا پیاده شدیم. آراسب شیشه رو پایین داد.
- از کلاس انداختنت بیرون، نبینم از دانشگاه اومده باشی بیرون!
خنده ای کردم.
- نه، دیگه غلط کنم بیام بیرون.
آراسب سرشو تکون داد.
- مواظب خودت باش.
- تو هم مواظب باش.
- خودم میام دنبالت هـــا. سوار ماشین کسی جز من نشی.
خواستم چیزی بگم که سانیا رو به روم ایستاد.
@romangram_com