#آیه_پارت_218

- خب مال منو بر می داشتی!
آراسب لبخندی زد و پیشونی مادرش رو ب*و*سید و لیوان رو بالا گرفت.
- این شیرین تره.
و بدون حرف دیگه ای از آشپزخونه خارج شد. شیرین جون، رو به من لبخند زیبایی زد. از جام بلند شدم و از آشپزخونه خارج شدم. مکثی کردم و دوباره به آشپزخونه بر گشتم و رو به شیرین جون گفتم:
- شرمنده شیرین جون، میرم تو حیاط قدم بزنم.
شیرین جون خنده بلندی سر داد. منم خندیدم و خجالت زده با سرعت از ساختمون خارج شدم. با لبخندی نگاهمو به آسمون دوختم. غوغایی در دلم برپا بود! با خوردن فلشی به چشمام نگاهمو از آسمون گرفتم.
- می دونی سرما هیچ واسه بدنت خوب نیست؟
به طرفش برگشتم که دوربینش رو در جیبش گذاشت. اخمی کردم.
- آراسب تو از من عکس گرفتی؟
با تعجب نگاهم کرد و شانه ی بالا انداخت.
- مـــــــن! نـــــه! چطور؟
چشمامو ریز کردم و انگشت اشاره ام رو به طرفش گرفتم.
- چرا خودم ...
نذاشت حرفمو بزنم. پرید وسط حرفم و گفت:
- تو دیدی من عکس بگیرم؟
- نه اما فل ...
- ندیدی دیگه! وقتی ندیدی پس چطور این قدر مطمئنی؟
یک تای ابروم رو بالا انداختم. آراسب خنده ای کرد و رو به روم قرار گرفت.
- چیه کوچولو داری منو با این نگاهت تهدید می کنی؟
خنده ای کردم که لبخندی زد. به جای اون من چشمامو باز و بسته کردم که خنده ای کرد.
- چی کار می کنی؟
سرمو کج کردم و گفتم:
- دارم این لحظه رو حک می کنم.
خنده ی بلندتری کرد که با اومدن آرسام و سانیا جمع چهار نفرمون کامل شد. شب خوبی بود. شاید هیچ وقت توی باورم نمی گنجید که روزی این طور از ته دل بخندم و غمی توی دلم نباشه! به جز یک غم. اون هم غم یا شاید ترس رو به رو شدن با کاب*و*س زندگیم بود.
****
آخرین وسایلم رو توی کیفم جا دادم و آرسام اون رو برداشت. نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم. خاطره های خوبم رو توی این اتاق جا می گذاشتم. آهی کشیدم.
- آیه، خدایی باید بهم بگی جریان این آه کشیدنت چیه؟

@romangram_com