#آیه_پارت_217

- به نظر من بهترین راه همینه.
و از در خارج شد. نگاهی به آرسام کردم. نگرانی رو توی صورتش می خوندم. لبخندی زدم که سرشو تکون داد. از جام بلند شدم که قفسه ی سینه ام تیر کشید. لبمو به دندون گرفتم. نگاهم به سانیار افتاد که با لبخندی که روی لبش بود، به میز خیره شده بود. خدایا این هم که عقلش رو از دست داده! شکی نیست که از رفتن من خوشحال شده. اخمی روی پیشونیم نشست و با قدم های بلند از کتابخونه بیرون اومدم. خونه در سکوت فرو رفته بود! عجیب بود که شیرین جون نبود! به طرف آشپزخونه رفتم و نگاهمو به شیرین جون که پشت میز نشسته بود دوختم. نگاه خیره اش به بخاری بود که از فنجون نسکافه اش بلند می شد. آهی کشیدم. دلم خیلی واسش تنگ می شد.
- خسته نباشی شیرین جون.
سرشو بلند کرد و با دیدنم لبخندی زد.
- بیا بشین دخترم.
لبخندی زدم و رو به روش روی صندلی نشستم. از جاش بلند شد و لیوان نسکافه ای برام ریخت. رو به روم نشست. نگاهمو به بخار نسکافه دوختم. دستشو روی دستم گذاشت.
- رفتنی شدی؟
سرمو بالا گرفتم. از چشماش غم می بارید لبخندی زدم و دستشو فشردم.
- خیلی مزاحمتون شدم.
شیرین جون اخمی کرد و نوازش گونه دستشو روی گونه ام کشید.
- این حرفا چیه دخترم! تو اومدی تنهایی هام رو پر کردی.
آهی کشید و لبخند مهربون و مادرانه ای زد.
- دو تا پسر شاخ شمشاد دارم، ولی دختر یه چیز دیگه ایه، محرم دل مادرشه، عزیز دوردونه ی باباشه.
لبخند تلخی زدم. من از همه ی این چیزها دور بودم. نه مادری داشتم که محرم دلش باشم، نه بابایی که عزیز دوردونه اش باشم و اون دست مهربونش رو روی سرم بکشه. یا هر وقت می ترسیدم محکم ب*غ*لم کنه، بگه غصه نخور دخترم کنارتم. به جای همه ی این ها یک مامان بزرگ داشتم که از دار دنیا تموم مهربونی هاش رو به من هدیه می کرد. ولی این کافی نبود. اون تکیه گاه سخت مال من نبود! قطره اشکی که از چشمام سرازیر شد رو شیرین جون با انگشتش گرفت. نگاهمو توی چشماش دوختم.
- وقتی خبر این که آراسب توی بیمارستانه به گوشم رسید، حال خودمو نفهمیدم. پسرم بعد این همه سال کنارم برگشته بود. باورش برام سخت بود. به بیمارستان که رسیدیم گفتن که با یک دختر خانم آوردنش! فکر کردم باز هم با این دوست دختراش بیرون رفته و به خاطر اون دختر کتک خورده که به این حال افتاده و روی تخت بیمارستانه. از تو یک دختر بی بند و بار ساخته بودم. ولی وقتی که دیدمت، از اون چادرت، از نگاهت، خجالت کشیدم که همچین حرفی زده بودم و درباره ی تو حتی این طور فکر کرده بودم. تو کسی بودی که اگه به داد آراسبم نرسیده بودی حالا پسرم کنارم نبود. من زندگی آراسب رو مدیونتم. وقتی قدم توی این خونه گذاشتی خونه ام روشن شد. صدای زمزمه ی نمازت، وقتی توی این خونه پیچید خونه بوی خاصی گرفت! همیشه آرزوی دختر داشتم. وقتی که تو اومدی انگار آرزوم برآورده شد. صاحب دختری شده بودم که همیشه منتظرش بودم.
دستمو دراز کردم و با دست سالمم اشک روی گونه های شیرین جون رو پاک کرم.
- مادری رو در حقم تموم کردین.
شیرین جون از جاش بلند شد و ب*غ*لم کرد. آره منم آغوش امن مادری نصیبم شده بود. مادر دلسوزی که حتی برای من که غریبه بودم نگران می شد! عطر تنش رو مهمون ریه هام کردم. برام درد مهم نبود. بهترین چیز دنیا نصیبم شده بود. دیگه آرزویی نداشتم.
- دوستون دارم شیرین جون.
از من فاصله گرفت و پیشونیم رو ب*و*سید.
- منم دوست دارم دخترم.
لبخندی زدم. کلمه ی دخترمو زیر لب مزه مزه کردم. به شیرینی این کلمه تا حالا مزه نکرده بودم! شیرین جون هم رو به روم نشست. دستمو به طرف فنجون نسکافه دراز کردم و به لبم نزدیک کردم که دستی از پشت دراز شد و لیوان رو از لبم جدا کرد! با تعجب به دست خالیم نگاه کردم که صداشو نزدیک گوشم شنیدم.
- تک خوری؟
شیرین جون بلند شد و مشتی به بازوش زد.
- این چه کاری بود که کردی؟ داشت نسکافه می خورد!
آراسب با لبخندی تکیه اش رو به یخچال داد و رو به مادرش گفت:
- ای بابا، حالا یک فنجون نسکافه برداشتم!

@romangram_com