#آیه_پارت_216
- برای همین می گم تو بری بهتره. آیه دخترم مشکلی نداری؟
سنگینی نگاهشو روی خودم احساس می کردم. ولی برنگشتم که نگاهش کنم. می دونستم از من می خواد که قبول نکنم. می دونستم سهم من چیز دیگه ایه. نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و لبخند بی جونی زدم.
- هر چی شما بگین عموجون.
- بــــابــــا! دیدید تنهاش گذاشتم چی شد؟
عمو بدون توجه به آراسب سرشو تکون داد و نگاهشو به احسان دوخت.
- چند تا مامور و چند تا دوربین می خوام. هم توی کوچه، هم توی خونه. کلاً همه جا.
احسان سرشو تکون داد و رو به من لبخندی زد.
- غمت نباشه. خودم همیشه هواتو دارم.
آراسب پوزخندی زد و کلافه دستی بین موهاش کشید و کنار پام نشست. سرمو زیر انداختم.
- آیه نگام کن!
سرمو بالا گرفتم و توی همون نگاه درخشان خیره شدم. ترس رو توی چشم هاش می خوندم!
- آیــــه چ ...
- مواظبم باش. همون طور که قول دادی.
چشماش رو بست و دوباره بازش کرد. سفیدی چشمش به سرخی می زد و جذبه ی نگاهش منو شعله ورتر می کرد.
از جاش بلند شد و محکم روی میز عمو زد.
- ایـــــــــن راهــــــــش نیست!
عمو اخمی کرد و روی میز خم شد و نگاهشو به چشمان پسرش دوخت.
- آراسب تو باید بف ...
مشتی دیگه ای روی میز زد.
- نه! نمی فهمم، نمی خوام بفهمم.
- آراسب برو بیرون.
آراسب خواست چیزی بگه که عمو با صدای بلندتری بهش گفت:
- بیرون آراسب.
آراسب لیوان رو از روی میز برداشت و اون رو به طرف قفسه های کتاب پرت کرد، که صد تکیه شد و با عصبانیت از اتاق خارج شد. نگاهمو به در بسته ی اتاق دوختم. آهی کشیدم که دستی روی دستم نشست. نگاهمو به دستان ظریف سانیا دوختم و لبخند غمگینی زدم.
آرسام رو به عمو گفت:
- بابا شما مطمئنین؟
عمو از جاش بلند شد و به طرف در رفت. کنار در مکثی کرد.
@romangram_com