#آیه_پارت_215

نگاهمو از گردنش گرفتم و به چشماش دوختم.
- ولی ...
سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت:
- ولی یک چیز با ارزش تری نصیبم شد.
از من فاصله گرفت و روی مبلی که توی اتاق بود نشست. همون جا ایستاده بودم و به حرفش فکر می کردم. حس شیرینی وارد قلبم شد. حسی که منو تا اوج شادی برد. با اومدن عمو و احسان آراسب جایی کنار خودش با فاصله برام باز کرد و اشاره کرد کنارش بشینم. لبخندی زدم و به طرف مبل رفتم که به جای من، سانیار خودش رو کنار آراسب جا کرد. آراسب اخم هاش در هم رفت. سانیار با لبخندی نگاهم کرد و گفت:
- شما می خواستین بشینین؟
لبخندی زدم.
- راحت باشین. من یک جای دیگه می شینم.
- چه بهتر.
لبخندی زد و سرشو به طرف دیگه ای برگردوند. زیر سنگینی نگاه آراسب روی صندلی که رو به روش بود نشستم. راضی از کارم لبخندی زد و سرشو به طرف پدرش برگردوند. عمو پشت میز نشسته بود و سرشو به زیر انداخته بود.
- بابا؟
با صدای آراسب سرشو بالا گرفت و نگاهی به جمع کرد که نگاهش روی من ثابت موند. لبخندی زدم که سرشو تکون داد و آهی کشید.
- بابا چیزی شده؟
- آره.
دلشوره به دلم افتاده بود. ادامه ی شالمو به بازی گرفته بودم که با صدای پر کلافه ی آراسب سرمو بالا گرفتم.
- چی شده؟
عمو نگاه خیره اش رو به چشمان پسرش دوخت.
- آیه باید از این جا بره.
- چــــــــــی؟
صدای داد آراسب توی گوشم پیچید! چشم هامو روی هم فشردم. قفسه ی سینه ام درد می کرد. نفس کشیدن سخت شده بود.
- یــــعـــنی چـــی بــــایـــد بره؟!
- بودن اون پیش ما براش خیلی خطرناکه.
- یعنی فکر می کنین بفرستیمش خونه ی خودش بهتر باشه؟!
- آره. این جوری خطر کمتری داره.
چشمامو باز کردم و نگاهمو به عمو دوختم. نگاه او هم پر از تردید بود. نفسش رو بیرون داد و دستی بین موهاش کشید.
- دخترم مقصر ماییم. باید از همون اول، نمی ذاشتیم کار به این جا برسه. تو اون جا باشی بهتره، چون حواسشون پرت می شه. اون ها تنها کسی رو که می خوان آراسبه.
دستمو مشت کردم و نگاهمو از نگاه عمو گرفتم. یعنی آراسب جونش در خطر بود!

@romangram_com