#آیه_پارت_214

آرسام که از این کار آراسب غافل گیر شده بود، نگاهش کرد و سرشو با تأسف تکون داد.
- تو چرا همیشه در گذشته زندگی می کنی؟ در حال زندگی کن داداش من! کاکا، دادا، برادر.
آراسب با دهانی باز نگاهش کرد که من به خنده افتادم. آرسام، آراسب رو کنار زد و اشاره ای به من کرد که با او همراه بشم. با آرسام همراه شدم که آراسب خنده ای کرد و با پاش به پای آرسام ضربه ای زد.
- منو مسخره می کنی؟
آرسام خنده ای کرد.
- دو زاریت دیر می افته! ولی خوب شد افتاد.
هر سه خنده ای کردیم که سانیا با لیوان های چایی نزدیک شد و گفت:
- نامردا! تنها تنهایی کر کر خنده راه انداختین؟
آرسام دستشو روی شانه ی سانیا که تا زیر گردنش می رسید انداخت و اون رو به خودش چسبوند.
- خانمی شدی برای خودت ها!
سانیا اخمی کرد که آرسام با خنده سینی رو ازش گرفت و به طرف کتابخونه به راه افتاد. سانیا که می دونست حریف زبون آرسام نمی شه با تأسف سرشو تکون داد و پشت سرش راه افتاد. من و آراسب نگاهی به هم کردیم که آراسب چشمکی زد و گفت:
- آدم نمی شن!
خنده ای کردم و با هم به طرف کتابخونه رفتیم. آراسب دستشو توی جیب شلوارش فرو برد و گفت:
- احضارمون کرده کتابخونه! از کتابخونه که صدایی نمیاد؟
با تعجب نگاهش کردم.
- خوب شاید کاری چیزی دارن!
آراسب ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نه فکر نکنم. خیلی عصبی بود!
- من که دیدمش خوب بود!
- اون موقع تا حالا فرق می کنه. تازه ...
رو به روم ایستاد. سرشو مقابل صورتم گرفت و چشماش رو به چشمام دوخت.
- تازه چی؟
- تازه احسانم اومده!
خنده ای کردم که چشماش درخشید. درخششی که دلمو لرزوند.
- می خوای منو بترسونی دیگه؟
آراسب لبخندی زد و راست ایستاد. دستشو بین موهاش فرو برد که چشمم به گردنبندم که توی گردنش بود افتاد! آراسب رو به من گفت:
- قصدم همون بود ولی ...

@romangram_com