#آیه_پارت_213

- خندش کجا بود؟!
- هــــــان! چی؟
- تو این دنیا نیستی ها! می گم خنده اش کجا بود؟
آرسام لبخندی زد و رو به سانیا ابرویی بالا انداخت که چیزی بگو. سانیا صورتشو برگردوند و به سقف خیره شد. از اداهایی که در می آوردند خنده ام گرفته بود. آرسام اخمی کرد و رو به آراسب گفت:
- خب یک جوک، یادم اومد.
آراسب مشکوک نگاهشو به اون دو تا دوخت.
- هر دوتون از یک جک خندیدن؟
- نه نه! من از خنده ی آرسام خنده ام گرفت.
- اِ! شما دو تا که با هم خندیدن؟
آرسام اخمی کرد و رو به آراسب گفت:
- چیه بیست سوالیه؟
به طرف پله ها رفت و غرغر کنان همون طور که از پله ها پایین می رفت گفت:
- خجالت هم نمی کشه! انگار نه انگار من بزرگ تر از اونم. می شینه منو سین جیم می کنه!
آراسب با تعجب به رفتن او نگاه کرد و شانه اش رو بالا انداخت و رو به من که می خندیدم گفت:
- من چیزی بهش گفتم؟
سانیا با اخم جواب داد:
- آره، پس چی! ببین تو رو خدا ناراحتش کردی.
دیگه نتونستم تحمل کنم. بی خیال درد شدم و بلند بلند شروع به خندیدن کردم. سانیا با همون اخم از پله ها پایین رفت. نگاهی به صورت وا رفته ی آراسب کردم. بیچاره، همه ی تقصیر ها رو انداخته بودن گردن اون!
- آیه، من چیزی گفتم؟
تکیه ام رو به دیوار دادم و بلند بلند خندیدم. هنوز تو هنگ حرفای آرسام و سانیا بود! آراسب نگاهم کرد و لبخند زیبایی روی لبش نشست.
- به چی می خندی تو؟
دستمو روی دلم گذاشتم. از زور خنده نمی تونستم حرف بزنم. آراسب هم که متوجه شده بود فقط با لبخندی نگاهم می کرد که دستشو جلو آورد و دست گچ گرفته شدم رو گرفت. خنده از روی لب هام محو شد و به دستش که روی گچ بود نگاه کردم. سرمو بالا آوردم و نگاهمو توی نگاه شیطونش دوختم. شانه اش رو بالا انداخت و گفت:
- چیه؟ گچ رو گرفتم نه دستتو!
خنده ای کرد و منو با خودش کشید. با این کارش خودمم خنده ام گرفت. از پله ها که پایین اومدیم سانیار با دیدن دست من که توی دست آراسب بود اخمی کرد و با پوزخندی سرشو برگردوند که ناراحت سرمو زیر انداختم. صدای آراسب رو نزدیک گوشم شنیدم که گفت:
- ارزش نداره توجه نکن.
لبخندی زد که جواب لبخندش رو با لبخندی دادم. چشماش رو باز و بسته کرد که منو به خنده انداخت. آرسام از کنار آراسب رد شد که آراسب همون طور که دست منو می کشید شانه ی آرسام رو گرفت.
- صبر کن ببینم، اون حرفا چی بود می زدی؟

@romangram_com